دیشب با [جِی] خوش گذشت. خوشحالم دیدمش بعد از اینهمه وقت.
پروسکو و آبجو و چهار مدل جین رو که همیشه تو خونه دارم. رفتم چهار مدل پنیر و یه شیشه زیتون و چند تا زردآلو و بلوبری و نون هم خریدم و میز رو آماده کردم. وقتی رسید همه چیز آماده بود، همونطور که دوست دارم همه چیز قبل از رسیدن مهمون آماده باشه.
وقتی رسید یه جور بیقرار و سرآسیمهای بود. فوری شروع کرد به بازدید خونه و بهبه گفتن و گفت «چقدر zen هست خونهات! چقدر مرتبی تو! چه خوب که انقدر کمد دیواری داری!» همینطور تند تند خونهام رو توصیف کرد. روی قسمت zen تو سرم مکث کردم. اولین نفری نیست که میگه خونم zen هست. فکر کردم که آره، خونهام zen garden ام هست.
پنیرها رو که دید چشماش خوشحال شدن. نشست پشت میز. پروسکو؟ آره لطفا!
لیوانش با سرعت میرسید پایین و هواسم بود پرش کنم. از در و دیوار حرف زد. ازش از ژاپن پرسیدم. ده روز دیگه بیشتر تا سفر خودم به ژاپن نمونده. ازش پرسیدم پارسال که اونجا بود چیکارها کرد. فوری چهار ماه اقامت در ژاپن رو در پنج جمله خلاصه کرد و بعد از خودش گفت. خسته بود، خیلی. تنها هم بود. از تنهاییش چیزی نگفت ولی فهمیدم اون تنهایی زیر پوستش رو که رسونده بودش پشت میز ناهارخوری من. از زندگیش که حرف میزنه همه چیز مرتب و تحت کنترل و قشنگ به نظر میاد. کار تدریس و تحقیقش، پرستیژ شغلیش، بچههای خوشگش، پارتنر خوشتیپش و ... ولی اون زیرها پر از تنهایی و خستگیه. خستگیه یه تنه همه چیز رو به دوش کشیدن. خستگیه یک زن وسط این سیستم. خستگیه فکر کردن و درنظر داشتن همه جوانب زندگی و مدریت الف تا ی زندگی.
آخرهای شب از من پرسید. حال مامان و بابام رو پرسید. پرسید با کسی آشنا شدم یا نه. و طبق معمول حرف [اف] رو کشید وسط و پرسید آیا باهاش در تماس هستم یا نه. بعد خودش اصافه کرد آخرین بار در هیات داوران بوده برای سنجیدن قابلیت [اف] در فول پروفسور شدن. بعدش هم دیگه ندیدتش. فقط گفتم هوم و حرف و موزیک رو عوض کردم. از فکرم گذشت [جی] که نمیخواست قضاوت کنه ولی گذرش خورد به قضاوت کردن [اف] و [اف] هم ارتقا پیدا کرد به فول پروفسور! چیزی نگفتم. گذاشتم بگذره. امشب که اینها رو مینویسم میبینم مثینکه هنوز نگذشته.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر