صبح داشتیم میرفتیم سمت تلهسیژ که سوال پیش اومد امروز چند شنبهست؟ گفتم چه دوست دارم روزهایی که تو تعطیلات حسابشون رو از دست میدی.. بچهها بزرگ شدن و معاشرت و سفر باهاشون بیشتر خوش میگذره. درسته که یک هایک سه کیلومتری برای رسیدن به دریاچه آبی دو ساعت طول میکشه باهاشون، ولی وقتی بچه موقع برگشت با همه خستگیش پرسید میشه همیشه بیایم اینجا تلهسیژ سوار بشیم، بهترین جایزه بود برام. کوهستان شفا بخشه و همه اینها به لطف بیخبری بود که برای ما خوشخبریه انگار. شب که بچهها رو گذاشتیم خوابیدن اومدم تو تیتر خبرها از اعدامها خوندم. بستم خبر رو چون نیاز داشتم همچنان به شفای کوهستان. از اینجا برگردم همون دنیای همیشگیه با خبرها و تلخیها. فردا و پس فردا رو کاش بتونم با همه وجودم همین هوا رو نفس بکشم…
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر