در رستوران هتل محل اقامت مهمانم نشسته بودیم و از کیفیت برانچ آن حرف میزدیم و بچه ها را تشویق میکردیم که به اندازه ی کافی غذا بخورند تا برای روز هیجان انگیزی که در پیش داریم انرژی داشته باشند. احساس کردم زیر پلک پایین چشم راستم که چشم بینایم مژه رفته. مژه نبود حس میکردم یک خط افتاده. به شماره ای که قبلا اورژانس بهم داده بود زنگ زدم. گفتند زود بیا. منگ بودم. اوبر گرفتم و در راه نمیخواستم به اتفاق بد فکر کنم.
به بیمارستان چشم تازه سازی رفتم که خالی بود. خب یکشنبه بود. بزحمت طبقه اورژانس را پیدا کردم. بجز من فقط یک مریض دیگر بود. اینقدر فضا قشنگ و آرامش بخش بود که با خودم گفتم اینجا امکان ندارد اتفاق های بدی بیفتد. دکتر دختر بلند قد جوان ژاپنی بود که فنلاندی را با کیفیت زبان مادری حرف میزد. قطره های بی حسی و باز کننده ته چشم را ریخت٫ نگاه کرد و بعد با زره بین بزرگی که کرد داخل چشمم نگاه کرد . هر بار آرام به شانه هایم میزد و میگفت شانه هایت را پایین بیار٬ آرام باش٬ به یک دکتر دیگر زنگ زد و مشورت گرفت. چند تا عکس هم برای یک متخصص بالاتر از خودش فرستاد. گفت شبکیه ات دارد از همان جایی که قبلا لیزر شده پاره میشود موافقی لیزر بزنم ؟ اجازه دادم و باز قطره ی بی حسی ریخت و باز آن ذره بین گنده را کرد توی چشمم و همانطوری که از چشمم آب میریخت اشعه ها را پشت سر هم زد و من سردرد شدم. کار تمام شد و با چشمان خیلی تار آمدم بیرون. با زحمت اوبر گرفتم.
هنوز اوکی بودم. بخودم گفتم تا وقتی داری دنیا را میبینی غم مخور. رفتم هتل پیش دوستم و با هم از بوفه ی سالادی که خیلی دوست داشتم سالاد گرفتیم و آمدم خانه. خسته تر از آن بودم که وقایع را درک کنم. نتوانستم پست اینجا را که همیشه همچون سرباز وظیفه شناسی بعد از دوازده شب مینویسم بنویسم چون چشمانم میسوخت. صبح بیدار شدم و در روز جدید به هوش مصنوعی تصاویری از خودم و بچه و پدرش را دادم و گفتم پسرم را در بیست و پنج سالکی تصویر کن . و به سبب آن همه زیبایی و حوانی و قشنگی که دیدم و در اینده نخواهم دید٫ گریه بحال من سودمند است .
من به فدای تو ..
پاسخ دادنحذفعزیز دل….
پاسخ دادنحذفبغل محکم از راه دور برای تو عزیز من
پاسخ دادنحذفبه امید پیشرفت سریعتر تکنولوژی و علم و درمان شما. و بغل
پاسخ دادنحذف