حافظهم به مراحل عجیبی رسیده از روی کاناپه و لش نازم پا میشم برم تو اتاق یه کاری کنم میرم تو دیگه یادم نمیاد برای چی پا شدم. چت جیپیتیو وا میکنم یه چیزی سرچ کنم تا باز میشه میگم اصلا چی میخواستم بنویسم. چقدر شده که طبقه دو آسانسور بودم هی کلید دو رو زدم گفتم وا چرا پایین نمیره چه مرگشه. چند روز پیشا یه دستم گوشت بود یه دستم زیر سیگاری داشتم ته سیگارا رو توی فریز خالی میکردم گوشتا رو تو سطل آشغال مینداختم. انقدر احمقانه بود که تا خودت نبینی باورت نمیشه. میترسم دو روز دیگه اسنپ بگیرم به یه مقصدی بعد یادم نیاد چرا اونجا رفتم. اون روز از دکتر شخصیم پرسیدم بدترین مرضی که آدم تو پیری میتونه بگیره چیه؟ گفت آلزایمر. گفتم وا سرطان و توده و اماس و سکته چی؟ گفت آلزایمر. گفتم با آلزایمر که کسی نمیمیره ولی با اونا میمیره. گفت آلزایمر. اون موقع هزار بار میگی کاش مرده بودم. رنج مستمر.
گفتم اماس. من همیشه تو زندگیم فوبیای اماس داشتم. نمیدونمم بین این همه مریضی چرا یهو این اصلا یادم نمیاد از کجا ترسشو گرفتم تا هر سری بدنم شلی ولی میشه یا بیجون تو تختم میگم ددم وای اماسه. بابا کوفته شده پات اماس مگه میسخره بیزیه همینجوری بگیره ول کنه. اصولی داره قواعدی داره به خودت بیا مرد با هر نسیمی نوز و با هر طوفانی نکَن. انقدر گفتم گفتم دوستام که گرگهایی در لباس میشن میگن آخرش میگیری بهت میخندیم خفهخون بگیر ول کن. تا امشب که دیدم شوخی نیست. خدا این مدت نمیدونم چه شوخیایش گرفته با من هی فقط نشونه میذاره تو دومنم. بعد شرکتی رفتم داروخونه قرص بگیرم دیدم یک زنی کف داروخونه افتاده و دکترا بدو بدو دورشن. بیهوش. نیم ساعتی منتظر بودیم تا به هوش اومد و شروع به گریه کرد. گفتن چت بود؟ گفت اماس. دیدم حال نداری از تخت پا شی اسمش اماس نیست اسمش بیماری حال ندارم از تخت پاشمه. جمع کن خودتو و مغزتو درست کن یادت نره، تنتو درست کن خوابت نره.
راست گفته دکترت
پاسخ دادنحذفآره واقعا.
پاسخ دادنحذف