۱۷ تیر ۱۴۰۵

مامانِ نگران من یا دیپ کانورسیشن

تمام امروز به غم گذشت. اما همزمان ، جگرگوشه را بردم مهد. رفتم سرکار، بر داشتمش از مهد. غذا دادم، خواباندم. با مامانم بردیمش دکتر واکسنش را زدند و غم هم نشین لحظاتم بود. نصف بودن مامان اینا گذشته، که مفهمیدم چطوری. نصفش مانده، که خیلی کم است. از دیشب این غمگینم کرده. غم لحظات را سنگین میکند. از وقتی مادر شدم، برای والدینم دل نازکی میکنم. سالهای پیش هروقت می آمدند به دیدمان، بعد از چند هفته دیگر به نظرم آمادگی خداحاظی داشتم، ولی حالا برایم سخت است. میبینم چگونه هر روز جگرگوشه را قورت میدهند. هرلحظه آنچنان لذت میبرند که انگار بار اولیست که بعد از آنهمه دلتنگی دیده باشندش. هر روز میگویند اوضاع خوب شد شما بیایید یا گاهی میگویند اوضاع آنقدرها هم که فکر میکنی بد نیست، دختر فلانی یکماه پیش آمد و رفت. میدانند با بچه ی زیر یکسال همچین ریسکی نمیکنم، ولی نمیدانم دلشان به چی خوش است که باز مطرح میکنند. منم میگذارم هرچی دلشان میخواهد بگویند. 
در راه دکتر جگرگوشه، مامانم از نگرانی هایش برای جگرگوشه میگفت که باید مواظب باشم، از تخت نیفتد، خیلی پرتحرک شده و….. ذهن مامانم یک ایستگاه آتش نشانی تمام عیار است که آژیرش هر دو دقیقه کار میکند. همه چراغ های قرمز و بوق های ممتد باهم به صدا در میایند و مرگ و زندگی در جلو چشمانش با هم سرشاخ میشوند. بهش میگویم: “مامان من نمیخوام مثل تو مامان نگرانی باشم. 
تو خیلی به خودت آسیب زدی. من میخوام از خودم مراقبت کنم. از رابطه ام با بچه ام هم همینطور. واقعیتش من زمانی که به همدلی یا همفکری احتیاج داشتم خیلی چیزها رو بهت نمیگفتم چون میدونستم دردی ازم دوا نمیکند که هیچ، فقط نگرانی به بار می آورد. “ تصدیق میکند ولی ته دلش اینجوری است که گزینه ی دیگری وجود نداشت. 
همین حرفهای ساده ای که حین یک ویدئوکال کوتاه احوال پرسی هرگز شکل نمیگیرد ولی حین پیاده روی با کالسکه در مسیر دکتر چرا. 
واسه همین است که ۲۰ روز رفته خیلی زیاد است و ۲۰ روز مانده خیلی کم. 
پ.ن: نوشته ی امشبم را برخلاف هرشب یکبار از رو نخواندم و فقط یه نفس نوشتم ، اگر غلط تایپی املایی داشت ، نادیده بگیرید. از خواب چشمانم باز نمیشود. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر