۲۱ تیر ۱۴۰۵

برق

 اومدم تو تخت و شروع کردم وبلاگ خوندن

یه چیزی همش تو مغزم اینجوری بود که امروز که نباید بنویسی چون شب جلسه اتاقی از آن خود داری

بعد اون یکی دیگه خودم گفت خب این چه ربطی به اون داره؟

بعد اومدم نوشتم چون همیشه یه بهونه ای هست که می تونه انوگلکت کنه که روتینت و ول کنی و من می تونم هزاران مدال افتخار بگیرم برای قطع کردن روتین های حیاتی زندگیم در شرایط بحرانی زندگیم، یعنی اون ذشته های نپوسیده ای که وصل نگهم می داره به رندگی رو خودم با داس قطع می کنم:/

ااااااه

ماجرای برق خونه‌ و رسیدگی بهش شده شبیه یه خنجری که می خوره وسط یه زخم باز قدیمی که حتی نمی دونم چیه و از کجا میاد، از اون چیزاس که باید ببرمش تو جلسه تراپیم و کالبدشکافیش کنم:/ 

پروسه اش اذیتم نمی کنه ها، به یه حس و فضای خالی خیلی عمیق تر از این چیزا مربوطه

وقتی آقای برقکار و صاحبخونه رفتن دلم می خواست زنگ بزنم به الف و ماجرا رو براش تعریف کنم که چی شد و اینا، اما نزدم، اینجوری بودم خب که چی، حالا اون تو شرکت و وسط جلسه کاری این لوس بازیا چیه، اما برای من لوس بازیه از جنس زندگیه ولی خب نکردم دیگه، اون ورژن منطقیه یه جوری اومد بالا که این احساسیه در جا خفه شد و نشست یه گوشه دلم تا الان که بغضش ترکید… 

اینا رو می نویسم اشک می ریزم

با ع تو اینستاگرام چت می کنیم اشک می ریزم

ساعت و دیدم 12:34 بود برای الف تو ای مسیج نوشتم هفته پیش این ساعت اومدی دم آواسنتر دنبالم، بعد از یه هفته دعوا دیدیم همدیگرو، هیچی‌این دنیا رو نمی فهمم هیچیش و

تو نت موبایلم اون چیزایی که نمی خوام بهش بگم و می نویسم و اشک می ریزم

و همش هم به خودم یادآوری می کنم که امروز بیست و یکم ماهه ها، هورمونه هورمون

گه تو هورمون که بد گا…

امروز صبح که از خونه اومدیم بیرون، تو آسانسور و پشت فرمون که نگاش می کردم یه حسی زیر پوستم میومد از جنس شعف، اما انگار همش می خوام حس هام و مدیریت کنم، شبیه به یک خودمراقبتی اجباری، شبیه کمپ ترک اعتیاد اجباری

خودمم برای خودم عجیب شدم، همه حس هام بیرونه و یه میلیون برابر، بعد من اون قسمت منطقیم و آوار می کنم سرشون

آروم باش لطفا

امشب قراره اولین در به سوی معجزه باز بشه 🤲🏻🪄




۱ نظر: