۲۹ تیر ۱۴۰۵

منوال

هفته پیش برا اولین بار رفتم فیزیوتراپی انقدر کمرم عاصیم کرده بود گفتم خودتو بسپر به علم. علم نجات‌دهنده‌س. این همه میرن دانشگاه درس می‌خونن یه دردی می‌خوره دیگه. کلینیکه خیلی چیتان پیتان بود رفتم تو گفت برید تو اتاق الان میان یه خانم اومد گفت من دکترتونم لخت شو گفتم زود نیست؟ درآوردم. گفت حالا برعکس شو ترسیدم با صدای لرزون گفتم زوو… زود نیست؟ گفت خم شو یاد داستان سیکسیای زمان آویزون افتادم گفتم ببخشید طبقه‌ی درستی اومدم؟ گفت نمیدونم دستت کجه سُم‌ت صافه مهره هشتت به نهت می‌گه گه نخور نهت با دهت دعوا داره گردنت قوز کرده فکت انحنا داره سینه‌ت شمس و قمر، کمرت کبری و صغری. گفتم بگو پرودگار به جای آفرینش رینش کرده یه باره دیگه گفت خودت کردی. گفتم به من عدم کفایت نده می‌پوشما. گفت درستت می‌کنم. گفتم من تو سال جدید اومدم که خرابا رو درست کنم شما هم یه گوشه کارو بگیر. فقط آروم. گفت باشه حالا به پشت بخواب. گفتم اینجوری نه. گفت خفه‌شو بخواب. از این بیلبیلکا به همه‌جام وصل کرد گفت می‌خوام برقت بدم گفتم مگه پرتقال کوکیه؟ نیم ساعت ویز ویز بم وصل کرد تازه داشت خوشم میومد که گفت بسه دیگه حالا باید بریم منوال. گفتم منوال حتما یه تکنیک فوق مدرن و غربیه دیدم دستا رو چنگ کرد اومد جلو گفتم منوال اینه؟ گفت چقدر حرف می‌زنی. مالید مالید تا آخم درومد گفتم قطع نخاع شدم دیگه این علمه؟ اینو آقا‌جونم تعریف می‌کرد آقا رضا دلاکم همینو می‌کرد فقط کلینیک تو پارک‌وی نداشت.

۲ نظر: