۲۹ تیر ۱۴۰۵

در آستانه

 مشغول حاضر شدن برای رفتن به تولد [تی] بودم. ندیدم بابا زنگ زد. طبق معمول دیرم شده بود. گفتم تو راه بهش زنگ میزنم. در همون فاصله بیست دقیقه‌ای تا حاضر شم و راه رو روی گوگل مپ چک کنم و کیف‌ام رو چک کنم که چیزی جا نمونده باشه، بابا، با اون لحن همیشه کتابی‌اش، بهم مسیج داد که «امیدوارم تا ارتباط برقرار است بتوانیم تماس داشته باشیم» منظورش این بود که کاش تا اینترنت قطع نشده بتونیم درست حرف بزنیم. منظورش این بود که میترسیم دوباره اینترنت قطع شه و حرف زدنمون بشه مثل دو ماه پیش با کارت تلفن و دودقیقه امکان تماس.

قلبم که از دی به اینور پاره پاره است. از پنج هفته پیش شروع کردم هی تیکه‌های قلبم رو به هم دوختن. تا حدی هم موفق شدم. بعد یک هو با اینطور مسیج ها، با دیدن  دوباره و چندباره جنگ و خبر ویرانی، همه چی شکافته میشه. 

ببخشید امشب شکافته شدگی و تلخی‌ام به اینجا رسید.  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر