شرمنده، به خدا. از وقتی اون پستِ کامنتها رو نوشتم، یه دقیقه هم کونم و زمین همدیگه رو ماچ نکردن. حتی نرسیدم درستوحسابی کامنتهاتون رو بخونم. الانم فقط اومدم غر بزنم برم.
باید بگم حالم، در مجموع، خیلی بهتره. مردم میگن الان با دیدنم میفهمن حاملهام. از این موضوع اندوهگینم. مامانم گفته بود تا آخر حاملگیش شکمش بیرون نیومد؛ بنابراین «ما ژنمون اینطوریه». فعلاً که ژن من انگار به پدرم رفته. البته اون هم شکم نداره. احتمالاً به مادرِ اون رفته. البته از وضعیت شکمیِ مادربزرگ پدریم هیچ اطلاعی ندارم. ولی دو تا از عمههام شکم دارن، عمو هم همینطور. احتمالاً اون ژن در من فعاله.
دخترخالم هم گفت: «طبیعی زایمان کن، ما ژنمون خوبه.»
من فقط امیدوارم زنده از این شرایط بیرون بیام و با یه چشمک زایمان کنم و تمام. وای پروردگارا.
امروز از صبح دلم نون نرم با کره بادومزمینیِ کرانچی و مربای توتفرنگیای که تیکههای کامل میوه توش باشه میخواست، با قهوه. از این ترکیب فقط قهوهش رو داشتیم.
گفت: «چون بقیهش رو هیچوقت نمیخوردی و قبلاً مجبور شدیم بندازیم دور، تو خونه نداریم.»
گریهم گرفت.
راست هم میگه. الان پنج ساله مربای آلبالویی که از ایران آوردم توی فریزر مونده. تا حالا اون مربا چهار تا خونه عوض کرده. شاید این پست، در واقع این پست، پستِ مربای آلبالوی منه.
اونی که مادربزرگم (همون مادربزرگِ شکممجهول) درست میکرد، بهتتتتترین بود. تا یازدهسالگی تقریباً تنها چیزی بود که خونهشون میخوردم. با بربری داغ. اول با کره میخوردم، بعد سرشیر رو کشف کردم. بعد که نوجوون شدم، کشف کردم آدم با این ترکیب «چاق» میشه. از همون موقع تا امروز، دیگه هرگز مربا نخوردم.
حالا امروز دلم نون نرم با مربای تکهدارِ توتفرنگی و کره بادومزمینیِ کرانچی میخواست.
شوهرم گفت: «نه، تو خونه بمون، من میرم خرید. هوا گرمه.»
راست میگفت. این روزها خیلی غشی شدم. گفتم باشه، میمونم.
رفت، توتفرنگی تازه خرید، برگشت و گفت: «الان برم بقیهش رو هم بگیرم.»
دوباره رفت.
برگشت، دیدم نون نرم مناسب خریده، کره بادومزمینیِ کرمی خریده و مربای توتفرنگیِ لهشده.
تشکر کردم.
بعد اینقدر گریه کردم.
یه بخشِ گریهم برای این بود که راست میگفت؛ این کرمی قراره تا ابد بمونه و میندازیمش دور، نمیخوامش. یه بخش دیگهش برای این بود که چطوری بگم اشتباه کردی؟
آخرش رفتم گفتم. گفتم خودم باید برم سوپر، چون اینا اون چیزی نیست که دلم میخواست.
گفت: «مدل دیگه نداشتن. همین بود، گرفتم.»
دوباره رفتم گریه کردم.
از اون موقع تا الان فقط میگه: «چیکار میتونم بکنم؟»
میگم: «میتونی رسپیِ مربا رو سرچ کنی و درستش کنی. یا ببینی چطوری میشه کره بادومزمینیِ کرمی رو کرانچی کرد.»
میگه: «ببین کدوم سوپرمارکت داره، برم بگیرم. ولی نمیتونم تو این گرما نصف شهر رو بگردم که شاید یه جا داشته باشه. رسپی هم نمیتونم. نصف روز وقت بذارم، آخرش هم شاید باز اون چیزی که تو توی ذهنت ساختی نشه.»
باشه.
عزیزم ...به سلامتی که داری مامان میشی ♡
پاسخ دادنحذفحالتم طبیعیه. ولی جالبه من موقع حاملگیم یه بار هم ویار نکردم. نه ویار کردم نه حالم بهم خورد و همش ناراحت بودم و غصه میخوردم چون تو فیلمها یه جور دیگه بود همه چی :))
بوس عزیزم مرسی :* البته من خیلی شادمان نیستم از مامان شدن و هرگز تو برنامهی زندگیم نبود. نمیدونم میخوام چیکار کنم. ممکنه بچم تا همیشه از من متنفر باشه. آخ نمیدونم. حاملگیم که خوب باشی یجور مشکوکی، میزون نباشی یجور دیگه! همش عذابه :)))
حذف