ساعت 2:34 ظهره و من بعد از اینکه اینقدر تو مغزم با خودم حرف زدم و بالا پایین مردم خودم و تصمیم گرفتم که بیام و بنویسم اینجا، که واقعا جنسی از شفاست
هر بار که اینجوری خیز برمی دارم برای نوشتن ته قلبم می گم مرسی آیدا که من تو رودروایسی هم شده خودم و مجبور می کنم بنویسم
اینقدر گشنه ام بود که فکر کردم درستش اینه نهارم و بخورم و بعد بنویسم. مامان پریشب بهم چند تا کتلت داده بود؟ که کتلت هاش هم اینقدر خوشمزه ان که برای من اینجوریه که از این خوشمزه تر هیچ کتلتی در جهان نیست. دو تاش از لای فویل درآوردم و کذاشتم تو فر، باهاش بهم چند تا تیکه نون سنگک هم داده بود که دو تا تیکه ازش مونده بود، اونا رو هم گذاشتم تو توستر، تا اینا گرم بشن یه خیار( که اتفاقا این و هم مامان داده بود) و پوست کندم و حلقه کردم و روش نمک و فلفل و نعنا پاشیدم و چند تا قاشق ماست و روغن زیتون، به به جاتون خالی نشستم و خوشمزه ترین غذای جهان امروزم و خوردم، وسطاش فکر کردم چقدر دلم نوشابه می خواد، یهو یاد شربت آلبالوی مامان افتادم، تو یه لیوان از شربت ریختم و روش ده بیست تا قالب مربع کوچک یخ و یه لیمو رو توش فشردم و به یاد بچگی ها از یخچال آب ریختم رو یخ ها، اینجوری شربت با آب قاطی نمی شه و انگار خیلی رسمیه:) خلاصه هم زدم و خوردمش این بکی واقعا مزه بهشت می داد
مرسی مامان که امروز هر چی خوردم و تو با اون دستهای آرتروزیت برام درست کرده بودی، پر از حس خوشبختی بود
حالا اینجام برای اینکه با نوشتن تو اینجا خودم و وصل کنم به دنیای غیرساختگی امروزم، امروز از صبح مجبور شدم یه دنیای ساختگی برای برنامه های امروزم بسازم، یه جنسی از مراقبت برام توشه و تنها راهی بود که بلد بودم، نه اینکه خوشحالم و به خودم کردیت می دم که اینکار و کردما، نه، اما انگار در لحظه اومد و منم بهش چنگ انداختم
همیشه از اینجا نوشتن و اینقدر بی پرده نوشتن ته ذهنم یه ترسی دارم که خب می دونم از کجا میاد، ترسی از جنس اینکه اگه یه کسی که ما رو می شناسه اینا رو بخونه چه اتفاقی می افته؟! نمی دونم می تونم درست بیانش کنم یا نه اما اینجوریه که یه موقع هایی یه دل نگرانی هایی تهش هست، اما به هر حال من ترجیحم اینه که خود واقعیم باشم هر چند که همیشه واقعی بودن آسیب های خودش و داره اما به نظرم از عیر واقعی بودن برای خودم آسیب هاش به مراتب کمتره…
واقعیت اینه که از وقتی الف برگشته همدیگرو می بینیم اما کیفیت رابطه برای من سقوط کرده… از آخرین دعواها و جر و بحثامون یک هفته می گذره، ما با هم وقت می گذرونیم، من تو مغزم بهش فکر می کنم اما نه مثل قبل، ما با هم غذا می خوریم، سریال می بینیم، خرید می کنیم، موزیک گوش می دیم، اخبار و پیگیری می کنیم، می خوابیم، سکس می کنیم، بیدار می شیم اما هیچی مثل قبل نیست برای من
خب اینجاش برام ترسناکه، وقتی من اینجای داستانم قرار می گیرم یعنی دیگه ظرفیتی باقی نمونده و …
انی وی من کمتر از دو هفته اس که تصمیم گرفتم خودم و بذارم تو الویت، شاید برای شماها خنده دار یا عجیب به نظر برسه که مگه نبودی الویت زندگیت؟ نه خب نبودم و برای من یه تمرینه که آسون هم نیست و قطعا طرف مقابل و هم خوشحال نمی کنه که ظاهرا عصبانیش هم می کنه!!!
امروز صبح اون تنیس داشت و بعدش باشگاه و منم می خواستم برم استخر، صبح که من و رسوند خونه خودم بهش گفتم برنامه ظهرمون چیه و قرار شد تا ۱۱:۳۰ با هم هماهنگ کنبم
من تصمیم گرفتم نرم استخر و ببینم قراره ساعت ۱۱:۳۰ چه برنامه ای اعلام شه! و خب بازی از اینجا شروع شد:)
۱۱:۳۰ زنگ زد و اینجوری بود که من رسیدم خونه و با فلانی حرف زدم که نهار ظهر بریم مرکز شهری جایی، اون بکی جواب نداد و حالا به هر حال ۱:۳۰-۲ یه قراره نهاره و گفتم خب بعدش؟گفت یعنی چی بعدش و هنوز برنامم و نمی دونم و من تقریبا مطمئن بودم که جواب اینه، با این حال پرسیدم یعنی ما فقط یه نهار با همیم و تو بعدش و نمی دونی؟ از اینجا عصبانیه رو تو صداش می فهمیدم، آره دیگه حالا خب که چی؟ تو که شنات و کردی گفتم نه من تازه می خوام برم دیگه شروع شد یعنی چی تازه می خوام برم من ۸ صبح پیاده ات کردم تا ۹ بلید می رفتی و … بحث تخمی که جاش ابنجا نیست
یعنی کنترل گری بیداد می کنه!!! حتی ساعت ورزش من باید با حهان اون تنظیم شه، خلاصه اینجاها بود که من یهو گفتم اکی پس امروز تو برنامه خودت و داشته باش و منم برنامه خودم، استخر و بعد با دوستام باغ شهریار و این و که گفتم فقط صدای دادش و می شنیدم که می گفت بعنی چی؟ با کی؟ چی شد یهو برنامه باغ و … و منم تو دلم اینجوری بودم که دووم بیار، اشکال نداره که صدا و لحنش اذیتت می کنه که خب چیز جدیدی نبوده تو این مدت و یه بار الویت خودت باش و دووم بیار
تقریبا تلفن با عصبانیت و دلخوری تموم شد، و من نه اینکه خوشحال بودم که چرا در لحظه یه چرت و پرتی سر هم کردم که فقط بتونم بهش بفهمونم ببین من صبر نمی کنم که تو برای آخر هفته ام با الویت برنامه خودت برنامه ریزی کنی…
یعنی همین قدر احمقانه، همین قدر من می رم زیر الویت بکی دیگه و همین جوری آدم های مقابلم فراموش می کنن که من یه شخصیت مستقلم
نه اینکه آسونه برام نه، مخصوصا که هنوز یه سری اتصالات عاطفی هر چند صعیف تر و کمرنگ تر از قبل اما وجود داره و خب عادت به کنار هم بودن، اما دیگه کاریه که باید انجام بشه
این از اون مرزهاییه که مال من خیلی شل و وارفته اس، در نتیجه فرقی نمی کنه کی، هر کسی می تونه تا حلقم وارد بشه و اینجوری دیده نمی شه که من الویتم تویی و خوشحال ترم که با هم برای سفر، تفریح، نهار، معاشرت یا هر چی از جنس زندگی برنامه ریزی کنیم، اینجوری دیده می شه که تو می ری زیرمجموعه یه سری تصمیم می شی و خب ناخوشایند و آزار دهنده اس
به هر حال این شد که من از نهار تصمیم گرفتم از اون فضای ساختگی برای ارزش دادن به الویتم بیام بیرون و خودم و پرت کنم تو زندگی واقعی امروز که از نهار مامان استارتش خورد
با هزار تا چالش تو مغزم، بالاخره دیروز صبح دوره اتاقی از آن خود و ثبت نام کردم به این امید که برام گشایشی داشته باشه :)
امروز اولین ایمیل اومده و باید چک کنم
همین
ساعت شد 3:21
:)))
کتی جوری ملموس بود این نوشتت که از اولش هی میگفتم الان میرم مینویسم وای منم همینطور! وای منم اینطوریم و وای که امان از الویت...
پاسخ دادنحذفخوشحالم داری مرز میذاری . دوام بیار. منم به سختی دوام آوردم این چند روزه ♡
آفرین. اوایلش سخته بعد میبینی اتفاقا بیشتر هم بهت بها داده میشه وقتی برای خودت ارزش قائلی
پاسخ دادنحذفچقدر لذت بردم از کاری که کردی و جوری که تعریفش کردی!
پاسخ دادنحذف