قهوهی ساعت پنج رو زودتر میخورم. بلافاصله بعد از ناهار. شب بچهها میان دور هم باشیم. از کارهام عقبم. قهوه رو زود میخورم خواب از سرم بپره. فایده نداره چرتی و ولوام.
زیر کتری رو میزنم که چایی بذارم بلکه اون حالم رو جا بیاره. میام میفتم رو کاناپهی محبوبم و ولو میشم پای وبلاگ خوندن.
کتی نوشته میخواد خودش رو تو اولویت بذاره و برای روابطش و اون رابطه ی خاص، مرزگذاری کنه. تو دلم بهش میگم وای منم همینطور! نوشته از این که اینجا راحت بنویسه نگرانه که کسی بشناسدش و بخوندش. باز تو دلم میگم آخ منم همینطور! خیلی این موضوع رو اعصابمه نمیذاره راحت و بدون سانسور باشم. وقتی امروز ساختگیش رو میخونم باز تو دلم میگم وای منم همینطور! آخر سر میرم واسش کامنت میذارم خیالم راحت میشه :))
اگر یه جایی مثل اینجا پر از غریبههای آشنا و دوستداشتنی بود که میدونستم هیچوقت هیچکس دیگهای نمیخوندمون احتمالا راحتتر و بهتر مینوشتم. اما همینم خوبه یعنی عالی و شاهکاره برای منی که مدام فرار میکنم از نوشتن اما عاشقشم و بهش احتیاج دارم! دمت گرم آیدا دمت گرم.
اولین ایمیل اتاقی از آن خود رو باز میکنم و میرم تو فکر. از آیدا میپرسم اگه ریپلای تو آل داره چهجوری کسی پیامهای ما رو نمیبینه؟! حتی تُسکِنهُ اینجا هم ملاحظهی غریبه موندن و سانسور ولم نمیکنه!
سوالها رو میخوام جواب بدم تو ایمیل ولی ب هنوز خونهست وایمیسم تا بره و فکرم آزاد شه. دخترک میخواد بخوابه و با اینکه پنج عصره استقبال میکنم که دورم خلوت باشه.
پا میشم یه چایی دبش دم میکنم و بساط قیمه بادمجون شب رو ردیف میکنم و با چایی تازه و هل و گل سرخ توش میام میشینم دوباره رو کناپهی سورمهای محبوبم.
بدن من اینجوریه که کافئین قهوه کار خودش رو میکنه براش و تِئین چایی کار خودش رو ! من بزرگترین مشکلاتم رو واقعا میتونم با خوردن چایی حل کنم :)
چایی میخورم و جون میگیرم و میام اینجا اول. تو این سی و شش روزه به اینجا و همتون عادت کردم. سختمه چهل روز بشه و تموم شه. من همیشه سختمه دل بکنم. از هر چیز و هر کسی. اما مجبورم.
باید تا خونه آرومه برم جواب ایمیل رو بدم. واسه شب باید مزه درست کنم و کلی کار دارم هنوز.
درسته که با این پروژهی جدید تقریبا سه تا هندونه با یه دست برداشتم، اما میخوام سعی کنم و نندازمشون. ایندفعه میخوام برنامهریزی کنم و خودم رو تو اولویت بذارم . نمیخوام بترسم.
بیا بغلم🫂
پاسخ دادنحذفعزیزمی 🫂
پاسخ دادنحذف