۱۸ تیر ۱۴۰۵

پنج شنبه ، هجده تیر ، نه جولای

 

انگار دارم سر زندگی رو شیره میمالم . یه شب یه شب ازش میدزدم. مثل شهرزاد. هر روز یه قصه پیدا میکنم که باهاش ادامه بدم. 

نشسته ام توی کتابخونه و دارم تلاش میکنم لا اقل ادای کار کردن رو دربیارم . خودم رو ملزم کنم به دیسیپلین داشتن. ولی چندان موفق نبودم امروز. هزار بار رفرش کردم امروز ایمیلم رو. میدونم صدای نوتیفیکشن میاد اگه خبری باشه ولی نمیتونستم مقاومت کنم. 

ذهنم داره کرخت میشه. به ایران و به خونه فکر میکنم و جنگ. ذهنم باهام نمیاد. انگار قلبم خشک شده. شاید سازوکار بقا باشه، مغز خودش رو بزنه به فلجی که آسیب نبینه. نمیدونم . هرچی که هست نه مغزم نه دلم کار نمیکنه. 

مینویسم ولی نمیدونم چرا. میخوام قولم رو نگه دارم. خیلی بده که با کلمه ها - که اینقدر دوسشون دارم- اینقدر دارم بی ملاحظه برخورد میکنم. پرتشون میکنم فقط از مغزم بیرون.

با خودم لباس های باشگاه رو آورده ام که بعد از کتابخونه برم باشگاه. شاید قفل بدنم باز بشه ، مغزم هم یاری کنه. این یکی دو روز همه ی فعالیت ها با الگوی شهرزاد پیش رفته. کم کم از زندگی دزدیدن.
حالا همین یه حرکت رو بزن، همین یه ده دقیقه رو بدو، همین یه پومودورو فلان چیز رو بنویس، همین یه دونه لیوان رو بردار، همینجوری تا روز تموم بشه .

عیبی نداره . بعضی وقتا همینم غنیمته. حیف که من نمیتونم باور کنم همین هم میتونه بس باشه برای بعضی روزا. هرچند هم به خودم بگم و یا بنویسم باز هم از خودم طلب کارم . همیشه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر