۱۸ تیر ۱۴۰۵

اگر خوابم برد بیدارم نکن


شیر آب باز است. خودم را توی آینه نگاه می‌کنم. زیر چشم‌هایم پف کرده و چشم‌ها کوچک‌تر به نظر می‌آیند. نمی‌خواهم دست‌هایم را ببرم زیر آب. دو دل مانده‌ام که به تخت برگردم یا نه.‌ کف پاهای داغم چسبیده به سرامیک یخ‌زده. یک وزن سنگینی روی پاهایم احساس می‌کنم طوری که انگار یک شبه چند کیلو گوشت و چربی به بدنم اضافه شده باشد. صدای الف گنگ و مبهم به گوشم می‌رسد که انگار دارد می‌گوید عجب هندوانه‌ای.

دستم را می‌برم زیر آب. به خودم نگاه میکنم. پف کرده و خسته‌ام. آب سرد را می‌پاشم را روی صورتم. عین آب روی آتش است. الکل به من نمی‌سازد، دیشب بعد از صد سال به پیشنهاد میم در یک بار به سبک امریکای جنوبی عرق خوری کردیم. عرق خوری اصطلاحی بین خودمان است برای هر نوع نوشیدن مسکرات. با اینکه بارها سمت آن خیابان رفته بودم اما این بار را ندیده بودم. میم خودش برایم سفارش داد. یک مدل مارگریتا که با تهین و پرتقال ترکیب شده بود. لیوان اولم را که تمام کردم گفت برویم برای راند بعدی. فکر کردم دو روز دیگر سنم تغییر می‌کند و هر روز دارم از دهه قبلی‌‌ زندگی‌ام دورتر می‌شوم پس گور پدر کالری، چربی دور شکم و زندگی سالم سالادی. 

در کشو را باز می‌کنم تا یک چیزی پیدا کنم برای پف زیر چشم‌هایم. یک جفت پَچ زیر چشم ته کشو مانده که نمی‌دانم تاریخ دارد یا نه. یا برای پف‌ها کار می‌کند یا تیرگی‌ها. موهایم را جمع میکنم و بالای سرم می‌بندم. پچ‌ها را می‌گذارم روی پف‌ها. مسواک می‌زنم و از دستشویی می‌آیم بیرون.

الف دارد هندوانه را با دقت و وسواس ریز ریز می‌کند. می‌گوید گل هندوانه را برای من گذاشته کنار. گل را بردارم، می‌بوسمش و می‌گویم: میرم تو تخت دراز بکشم اگه خوابم برد بیدارم نکن.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر