۰۸ مرداد ۱۴۰۵

بریده‌ی نهم

 ام‌روز، دوستی را دیدم، پس از دیدار پیشین با او درست چند روز مانده به آغاز جنگ چهل روزه. او هم، مثل من، معلم است و او هم، مثل من، مثل همه، این روزها حال خوبی ندارد و می‌کوشد بدحالی‌اش را به رو نیاورد تا نقشی در بیش‌تر بدحال کردن آدم‌های روبه‌رو، مخصوصا دانش‌آموزان و هنرجویان کودک و نوجوانی که بی‌گناه‌ترین‌ها در این مخمصه‌اند، نداشته باشد.

از سال تحصیلی و کلاس و بچه‌ها حرف زدیم و تجربه‌ی متفاوت سال اخیر، با وجود در چنته داشتن تجربه‌ی دوران غیرعادی‌ی کرونا. از مشغله‌های نامرتبط با درس و کارهای ناتمام حرف زدیم و به خاطره‌ی آدم‌های در گذشته سرک کشیدیم. او از پدرش گفت و من از بابابزرگ‌ام و این که چه‌طور مستقیم و غیرمستقیم زیر دست آن‌ها دچار بدآموزی شده‌ایم برای کنار آمدن با مناسبات زنده‌گی در این روزگار پول‌محور.
آری، هم‌چنان مدار حرکت ما معلمی‌ست، هرچند یک سال که بگذرد رشد درآمد هر کدام از ما به زور سی درصد بشود. پس، بی‌خیال شرایط تحمیلی شدیم و از جایی به بعد تنها در باره‌ی دغدغه‌ی آموختن و یادگیری گپ زدیم.
حرف و بحث‌ها تمام‌نشده، یک‌باره، پیامی از مدیر مدرسه گرفتم که متأسفانه پدر یکی از دانش‌آموزان در گذشته است. ذهن‌ام صدا کرد که پسرک را هم برای آخرین بار در همان روز آغاز جنگ چهل روزه دیده‌ای ...
دیگر به صحبت‌هامان توجهی نداشتم. اصلا عین راننده‌گی کردن که بی آن که هوش‌یار باشی، گاز و ترمز و دنده و بوق رام دست‌ها و پاهایت اند، گفت‌وگو کردن‌مان هم پیش می‌رفت و در عوض، خیال دست‌های سراسر جوهری شده‌ی پسرک پیش چشم‌ام می‌آمد و کتاب پاره‌پوره‌اش که درس‌هایش را به خوبی می‌دانست ...

پی‌نوشت ۱:
در روایت بر اساس واقعیت، اندکی دخل و تصرف کرده‌ام.

پی‌نوشت ۲:
در سال تحصیلی‌یِ پیش رو، در مدرسه‌یی که درس می‌دادم، حضور نخواهم داشت. پس، مدیر مدرسه که خبر آورد، می‌شود مدیر سابق و آن دانش‌آموز، به هر حال، پسرکی خواهد ماند که پدرش را خیلی زود از دست داده است.



۲ نظر:

  1. متاسفم برای پسرک...
    و متاسفم برای مدیر مدرسه‌ی سابق که همچین معلمی رو از دست میده شهاب .

    پاسخ دادنحذف