بیست سال پیش من وارد دانشگاه شدم. از اون موقع تا حالا باورم نمیشه که بیست سال گذشته. در من خیلی چیزا تغییر کرده، بیرون از من هم ولی بیست عددی است که هنوز ناباورانه باهاش منطبق نمیشم! اینو چند روز پیش هم مبسوط نوشته بودم توی یکی از همین حرفام. چیزی که از اونموقع خیلی فکرم بهش مشغول است، اینکه تا ۲۰ سال دیگه که جگرگوشه ۲۰ ساله میشه، چه اتفاقاتی افتاده؟ در من، بیرون من، اینجا، ایران و… بیست سال یک عمر است! خیلی اتفاق ها میتونه بیفته. سناریوهای زیادی وجود داره.
من آدم آینده نگری نیستم. یعنی مثلا ما هنوز از خودمون خونه نداریم. درسته که اینجا اونجوری تورم نیست ولی مایندست همیشه محتاط و جمع کن ایرانی مون لاقل ایجاب میکنه انقدر در اجاره نشینی خوش نشین نباشیم و با نگاه به آینده جوونیمونو درست مصرف کنیم. ولی خب، در سوییس خانه ها گران است، اگر بخواهی یه خونه ی ۳ یا ۴ خوابه داشته باشی باید بری تو یه ده شبیه اینایی که هایدی توش زندگی میکرد (که خب منِ ایرانی نمیتونم اونجا زندگی کنم) و تازه تمام عمرت هم قسطش را بدی.
القصه، من و پدر بچه دوتا جمع نکن هستیم که به هم افتادیم ولی من عوضش از نظر فیزیکی و سلامتی خیلی جوونیمو درست مصرف میکنم. اصلا یه جورایی وسواس دارم. مثلا تا قبل از سه ماه آخر بارداریم، ورزشم ترک نشده بود. یا وسواس اسپایک نزدن قند خون و استیبل بودنش توی کل روز رو دارم. ( چون واقعا همه بدبختیا از اونجا شروع میشه، دیگه نرم بالای منبر الان).
حالا که نگاه میکنم میبینم همیشه آینده ی سلامتی و فیزیکیم از آینده ی حساب بانکیم برام مهمتر بوده. حالا هردوشم مهمه ها، افتخار نمیکنم که آدم مقتصدی نیستم. ولی هنوز در مقایسه، اولویت برای من اینکه بتونم در ۸۰ سالگی راحت شنا و دوچرخه سواری کنم تا اینکه خونه به نام خودم داشته باشم.
پ.ن : از ترس اون بیست سال، صرفا سنگهامو با آینده ی خودم واکندم:)
چققققدر خوبه که به سلامتیت میرسی کاش بیشتر بگی یطوری که انگیزه بخش باشه. که چه کارهایی میکنی وچقدر وچجپری ورزش میکنی …
پاسخ دادنحذفنیلی جون چوبکاری میفرمایید. یک شب وبلاگ را فقط اختصاص میدم به خودت. قول
پاسخ دادنحذف