۲۱ تیر ۱۴۰۵

 تو رستوران داشتیم شام میخوردیم یه خانواده روبرومون بودن با دوتا بچه ، غذاشون پوره سیب زمینی و نخود و بروکلی بود. به بچه خودم نگاه کردم گفتم ببین این خارجیا بچهاشون چقدر قشنگ سبزیجات میخورن خیلیم خوشحالن اصلانم غر نمیزنن، نگام کرد جواب نداد . ادامه دادم کلا بچهاشون شکایت ندارن بایه تیکه چوب میبینی دوساعت واسه خودشون بازی میکنن، بازم جوابمو نداد. اوج گرفتم که مادر پدر بگن هرجا بریم میرن چیزی رو لازم ندارن نمیخرن.......

زل زد تو چشام گفت مامان میدونی چیه بچههای خارجی از ماماناشون میترسن همشون، من اینو از کانادا فهمیدم گفتم واا مگه میشه چرا انقد خوشحالن پس همشونم اتفاقا خیلی رفیقن با ماماناشون. گفت اصلا اینجوری نیست اگه نمیترسیدن نظرشونو خیلی راحت میگفتن و سعی میکردن برای چیزی که واقعا دلشون میخواد الکی تسلیم حرفای مامانشون نشن، حالا اوکی من امشب سبزیجات میخورم ولی فردا ناهار قول صد در صده دیگه مک دو؟؟ با طرحی از لبخند و چشمان گرد فقط گفتم اوهوم

۱ نظر:

  1. راس میگه میترسن یا بهتره بگیم حساب میبرن. منم خیلی با بچه رفیقم و‌لیبرالم ولی فک‌میکنم لازم بود یکم حساب میبرد

    پاسخ دادنحذف