آب ارومه و هوا داره روشن میشه اما انگار ابریه. یه نور کم رنگی از پشت کوهها میزنه بیرون و کشتی با آرامش میره جلو. دلم برای روزهای شلوغ سایت ویزیت تنگ شده بود. با اینکه دیروز یه روز کاملا بهم ریخته بود اما لبخند داشتم و آرامش.
اما ... وصل نیستم دو روزه که دارم فکر میکنم و مینویسم و پاک میکنم، دارم سعی میکنم جای خودمو تو دنیا پیدا کنم و نشده. حسم حس یه ناظره فقط میبینم اما امکان تاثیر گذاری ندارم هیچ نقشی ندارم از منفعل هم بدتر، فقط بینندهام. کاش میشد کل برقمو قطع کنم سی ثانیه صبر کنم بعد به برق وصل بشم و ببینم همه چی وصل شد.
باید بنویسم. تو دفتر صورتی چرکم. اونجا رهای رهام. میتونم اونقدر بنویسم و حرف بزنم تا خودمو پیدا کنم. وقتی مینویسم از خودم میام بیرون میشم اون دوستی که حرفهاتو گوش میکنه بدونه اینکه جاجت کنه. همون که مطمئنی در هر حالتی طرفدارته فقط از بیرون میبینه کجا کمی، کجا شُلی ولی خوبیات رو هم میبینه، میدونی که پشتته.
شایدم این همون مه مغزیه که میگن. مناپاز تا اینجا خیلی اذیتم نکرده بود . جز یه بار بیدار شدن نصفه شب از گرما برای من سرمایی و یکم اضافه وزن سمج که هر کاری میکنم چسبیده و نمیره. اما یکی دو ماهه تو یه نقطههایی انگار همه سیمهای مغزم یهو قطع میشه.
هر چی گذشته و هر چی از شور روزهای دور، دور شدم یاد گرفتم بعضی وقتها فقط باید صبر کرد و منظر موند. حقیقت یا موقعیت خودشو نشون میده. حالا هم شاید باید صبر کنم تا دوباره چرخهام بچرخه. اما دفتر صورتی چرکم حتی در حال انتظار هم اونجاییه که بهم آرامش میده. اون اتاق امن برای من.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر