در امن ترین و آهسته ترین جای زمین کنار قوها نشسته بودیم و توت فرنگی و انگور میخوردیم و به صدای دریا گوش میکردیم و گاهی چند کلمه ای حرفی. کارش این بود که پشه ها و مورچه ها و عنکبوت ها را از از دست و بال من بردارد . بهش میگفتم اینها واقعا مرا دوست دارند چرا به تو نمی چسبند؟ با سادگی و شوخ طبعی گفت شاید من بوی بد میدهم. تو بوی خوب میدهی میایند پیش تو . باز هم سمعکم را فراموش کرده بودم و خیلی حرفهایش را نمیشنیدم بس که این فنلاندی ها آرام حرف میزنند. دو ساعت در جنگل پیاده روی کردیم و درباره کارش و اینکه چقدر دور است و چهار ساعت با ماشین میرود بالا چهار روز کار میکند و میاید پایین سه روز تعطیل است٬ در مورد اینکه دوستش تازگی شب خوابیده و صبح بیدار نشده و خیلی هم سالم بوده و همان موضوع همیشگی معنی زندگی ٬درباره ی اسم درختها و گلهای اطرافمان و در مورد بچه هایمان حرف زدیم. همه چیز خوب ولی نه چندان جذاب پیش رفت.
نزدیک نودل استوری پیاده شدم و برایم آرزوی تابستان خوش کرد یعنی که همین یکبار هم را دیدیم بس بود! فهمید که حوصله ام سر رفته. دو تا نودل سرخ شده با مرغ و سبزیجات سفارش دادم یکی همانجا بخورم یکی را ببرم برای پسرکم. منتظر نشسته بودم و تلفنم را چک میکردم سری هم به بانکم زدم و دیدم مبلغ مانده در حسابم از آن چیزی که تصورم بود کمتر است. رفتم پایین دیدم همین پیش پای من دویست و پنجاه یورو کسر شده و نوشته قبض اپل! من هم که گیجم و بخودم شک دارم سریع قسمت خریدهایم را نگاه کردم دیدم چیزی نیست. به بچه زنگ زدم گفتم چی خریدی؟ گفت نخریدم دو ماه رایگان بوده! گفتم رایگان نبوده دویست و پنجاه یورو بوده شروع کرد به گریه و معذرت خواهی. قطع کردم و سریع به بابای بچه اسکرین شات مبلغی که رفته را فرستادم و گفتم این را چکار میشه کرد؟ او هم گفت من با مهمان هایم بیرونم. مکاتبه کن و ببین میتونی برگردونی . خب خودم هم این را میدانستم و خیلی خونسرد ویس فرستاد که از پس اندازهایش بردار که دیگر از این کارها نکند. سریع دست بکار شدم دسترسی بچه را به کارت بانکی ام محدود کنم و همان زمان اسکرین تایمش را هم محدود کردم. عصبانی بودم . تقصیر خودم بود که تاییدیه خرید هایش فعال نبود. کمی گذشت تا نفسم در بیاید و کمی آرام شوم. بعد یک هو فکر کردم به اینکه در خانه تنهاست و فهمیده که چه شده و خشم مرا هم از محدود کردن تلفنش فهمیده و .... بهش زنگ زدم که بگم مهم نیست فدای سرت تو خوبی تو عشقی تو عمری تو نفسی . اینقدر هم حساس هست که دعوا لازم ندارد و همین که ببیند من بهم ریخته ام به اندازه ی دعوا و تنبیه غصه میخورد. جواب نداد. واتس آپ را بسته بودم ولی خط تلفن باز بود. چرا جواب نداد؟ در یک ثانیه تمام سناریوهای دلخراشی که یک مادر میتواند تصور کند جلوی چشمم ردیف شد. فلج شدم. انگار از همه رگهایم خون هایم را کشیده باشند و خالی شده باشم. آخ قلبم مادر چرا جواب نمیدهی ؟ از فایند مای زنگ آلارم تلفنش را زدم و بهم زنگ زد.شیون درونم ساکت شد ...
ادامه اش من مچاله در خانه که بچه را بخودم چسبانده ام و چشمانی که میسوزند و پیدا کردن راهی برای برگرداندن مبلغ. البته دیگر بعد آن ثانیه ها که بهم گذشت٬ آن مبلغ برایم مهم نبود. اینجور آدم در چند ثانیه تمام وجودش شخم میخورد و قرو میریزد. این است رسم و حال مادری.
آخ که هزار بار بودهم جات
پاسخ دادنحذفاتفاقا موقع نوشتن یاد اون زمانی افتادم که بچه ها رو گرفته بودن و فکر میکردم چی گذشت به آیدا !
حذف