صبح خواب موندم! یعنی بیدار شدم دیدم ساعت هفته. به مرد گفتم ساعتم چرا زنگ نزد؟ گفت من چهمیدونم. اومدم آفتاب و گرما رو بهونه کنم و لانگ ران رو بذارم برای فردا، اما باز دیدم فکرش همه امروز باهامه، بعد امروز هم روز شلوغی بود که نیاز داشتم به دوپامینش. لباس پوشیدم و قهوه خوردم و به هر زوری بود هفت و نیم زدم بیرون. زدم به جنگل. از سه کیلومتر آخر، دو کیلومتر رو باید تند میکردم و یک کیلومتر هم کول داون. زدم به خیابون جنگلی که درختای بلند داره. دیگه در پناه درختها بودم و لانگ خوبی هم شد. دویدن امروز هم توت من شد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر