ظهری برقا رفت. رفتم اتاق مامان اینا که خنک تره. در تراس رو باز کردم و رو تختشون نشستم. از پنجره چسب خورده رفلکس برگهای درخت توی حیاط دیده میشد. هنوز چسبها رو نکندیم. نمیدونم کی قراره کنده شن. تکیه دادم و حرکت آرومشون تو باد، نوری که رنگشون رو تغییر میداد رو نگاه کردم.
یاد اون مرده تو Perfect Days افتادم. زمانی که دیدمش خیلی دلم میخواست جاش باشم. الان یجورایی میتونم مثلش باشم. اگه بتونم خط خطیهای مغزم رو پاک کنم. اگه بتونم صداهای تو سرم رو کم کنم. کم کم شاید بشه تمرینش کرد. مثل امروز.
نسیم اولین مشتری رو برام پیدا کرده. یکم به نظرم زوده. ولی خوب باید ازش متشکر باشم. براونی هامو برده شرکتشون. یکیشون بهم سفارش داده. خوشحالم البته نه خیلی خالص. با کلی سنگریزه ترس و نگرانی. تازه اولشه. خیلی خیلی اول.
اولاش خیلی استرس داره ولی بعد یمدت بخودت افتخار میکنی.
پاسخ دادنحذفممنونم نیلی جون! راستش رو بخوای همین الانم ته قلبم قد یه نخود به خودم افتخار میکنم.
حذف