نه به اون که گفتم روزی هزار بار مینویسم نه به امروز که از نوشتن اون هزارتا فرار کردم. با بهونه پیدا کردن فرصت مناسب! مثلا الان در تاریکیمطلق خونه یواشکی قبل خواب.
یکی از اون هزارتای امروز تصیمم واسه چه جوری مردن بود. چندوقته که به داشتن اختیار برای پایان دادن به زندگی فکر میکنم. حالا جالب اینجاست که یکی دیگه از اون هزار تا نوشته این خواهد بود که من اصلا اعتقادی ندارم انگار به قدرت اختیار فردیم.
حالا بگذریم، چی شد که به چطور پایان دادن به زندگی فکر کردم. خیلی جالب، از دیدن صحنه های عذاب روزانه ی جمعیت کثیر سالمندان در شهر قشنگم. درسته که تحصینشون میکنم که چقدر امید به زندگی دارن چقدر مستقل هستن. اما آخه حدی داره عزیز جان، چرا باید یک عزیزدلی رو انقدددددددر زندده نگهداری که روزگارش به اینجا برسه که عین یه مترسک بشینه یه گوشه، ریز ریز ناله کنه و عذاب بکشه که والا هنوز داره نفس میکشه؟! هنوز فیزیکش از هم نپاشیده؟
والا که نمی ارزه. درسته من دلم میخواد یه پیرزن شادی باشم، قشنگ و ترگل ورگل و ماتیک قرمزی. اما لطفا لطفا اجازه بدین من به اختیار خودم وقتی دیگه با زندگی حال نکردم ازش خدافظی کنم.
احتمالا بعدها چیزای بیشتری از حکایت کار کردنم تو بیمارستان رو مینویسم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر