دیشب دیروقت زمانیکه کنار پسرک نشسته بودم و داشت یک سریال چینی بیخود را نگاه میکرد و با هیجان برایم تعریف میکرد یک نفر بعد از شانزده سال بهم پیام داد. .آن جوان لاغر و لاقیدی که هیچ جوری سربراه نمیشد حالا در عکس پروفایلش مرد کامل و آرامی بود که دخترش کنارش ایستاده بود. او بدون آنکه بخواهد یا بخواهم نقش بزرگی در زندگی من داشت. او آخرهای زندگی مشترک من و الف با ما آشنا شده بود و تمام تلاشش را کرده بود تا موضوع بین ما را حل و فصل کند. یادم هست دو شبانه روز واسطه ی گفتگو بین ما بود و وقتی به این نتیجه میرسیدیم که باید جدا شویم هر دو مان حالمان بد میشد و گریه کنان میخوابیدیم. صدایش در گوشم هست که بمن میگفت : بند انگشتی تو باید بروی. تو نمیتوانی اینطور ادامه بدهی. میروی آزاد میشوی. تو قوی هستی و از پسش برمیایی. و من میترسیدم. بعد حرف این شده بود که آیا من حاضرم دست روی قرآن بگذارم که دوست پسر ندارم؟ و او میگفت :تا کی میتوانی پنهان کنی ؟ تو باید بروی. بعد یک روز بعد از یک بحث سنگین وقتی که الف بیرون بود آمد و گفت بیا چمدانت را ببندیم. من عصبانی بودم و راه دیگری هم نداشتم. یادم هست یک بغل لباس خواب های رنگارنگ وسکسی را ریختم توی چمدان و بهش گفتم ببین او اینها را یکبار هم ندیده و نخواسته ببینه. گفت درست میشود همه چیز درست میشود. بعد مرا و چمدان را برد خانه ی پدرم. در راه گریه میکرد. پسرک لاغروی لا ابالی که چیزی از دنیای زنها به تخمش هم نبود با آن قیافه ی بی احساس و بی رگش ریز ریز گریه میکرد و میگفت :غصه نخور لی لی کوچولو غصه نخور و منو ببخش. چمدان سنگین را اورد در راهروی خانه ی پدرم گذاشت بغلم کرد و دلداری ام داد و با اندوه رفت. بعد هم چند بار پیام زد که ناراحت است از این نقشی که در جدایی ما داشت.
او کار بزرگی در حق من کرد. مرا از بلاتکلیفی و برزخی که از ترس از ان خارج نمیشدم دراورد. دوستی ما کوتاه بود ولی مهم بود. کسی فکرش را نمیکند این آدم در حق یک زنی چنین خوبی ای کرده باشد.
دیشب بعد از شانزده سال چت ما پر از شوخی بود و میتوانستم تصور کنم که دارد لبخند میزند و از اینکه آن روز مرا برد خانه ی پدرم دیگر عذاب وجدان ندارد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر