بالاخره امروز به دوست جدیدم پیام دادم و برای فردا ناهار قرار گذاشتیم. اولین بار تقریبا سه سال پیش که اومدیم این خونه دیدمش. همون ماههای اول، دو بار رفتم شهرداری برای درخواست دعوتنامه. اما از کجا همدیگه رو یادمون میاد؟ از بهار پارسال… هنوز جنگ نشده بود. من دو تا دعوتنامه گرفته بودم یکی برای بابا و مامان، و یکی برای برادرم. دقیقه نود که میخواستم بدم دست مسافر دعوتنامهها رو ببره ایران، بابا گفت من نمیام… و دعوتنامه به نام بابا بود و مامان همراهش بود. زنگ زدم شهرداری و با استرس توضیح دادم سه روز دیگه مسافر داره میره و من نیاز دارم سریع یک دعوتنامه دیگه اینبار برای مامان بگیرم. پای تلفن آرومم کرد و گفت کپی همه مدارک اینجاست، دوباره تمبر بگیر و بیا سریع برات انجام میدم. از لهجهش میدونستم که فرانسوی نیست. حدس میزدم اهل امریکای لاتین باشه. موقع پر کردن فرم دعوتنامه گپ زدیم و فهمیدم یک دختر یک ساله داره و زبان شناسی خونده. خونه که اومدم به مرد گفتم من چقدر ازین دختر خوشم میاد. هر بار دلم میخواد دعوتش کنم با هم قهوه بخوریم. پرسید خب چرا نکردی؟ و جواب نداشتم.
چند هفته بعدتر جنگ شده بود و برای یک کار اداری رفته بودم شهرداری که سوال بپرسم… تا منو دید پرسید از خانواده ت خبر داری؟ حالشون خوبه؟ و جواب من اشک بود فقط.
یک ماه پیش رفتم که برای مامانِ ف دعوتنامه بگیرم. از ایران پرسید و اوضاعش. اون موقع دیگه میتونستم بدون گریه، در مورد ایران صحبت کنم. از این گفتیم که سفارت تو ایران بستهست و حتی نمیتونم به اومدن خانوادهم امیدی داشته باشم… وقتی که گفت ونزوئلا هم اوضاع تعریفی نداره، فهمیدم اهل کجاست. از کارم پرسید و گفتم یکی دو ماهی هست که کار نمیکنم. که حالم خوب نبود و نیاز داشتم چند ماهی جدا بشم از اون فضا. آروم برام گفت که اون هم خیلی خوشحال نیست. بهش گفتم چرا یک قهوه یا ناهار نخوریم بیرون؟ استقبال کرد و شماره دادیم به هم. بالاخره امروز بعد از یک ماه به دوست جدیدم پیام دادم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر