۲۱ خرداد ۱۴۰۵

من برده هورمون‌هایم هستم

 

سر صبح با بغض بیدار شدم. من برده هورمون‌هایم هستم. این هورمون‌ها هستند که افسار من را می‌کشند و می‌برند به هر جا که می‌خواهند.بغضم  قورت دادم. از الف خواستم باهم برویم لیدل کمی خرید کنیم تا در خانه نمانم. دو بسته رزبری، یک بسته نان پروتئینی و یک شکلات تلخ خریدم. حین پرداخت پیرزنی جلوی ما بود با واکر، که یک بطری شراب خریده بود. 

به خانه که برگشتم رفتم تو آشپزخانه. سور و ساط لوبیا پلو را راه انداختم. الف ماست و خیار را آماده کرد. بوی خیاری که داشت رنده می‌شد پیچیده بود توی آشپزخانه. بوی خانه و تابستان می‌داد. نفس‌های عمیق می‌کشیدم که بوی خیار را برسانم به هورمون‌هام تا کمی تنظیم شوند. 

بعضی چهارشنبه‌ها، شیفت کاری‌م عصر است. این جور چهارشنبه‌ها را دوست ندارم. توی راه موزیک‌های دلخواهم را گوش دادم ‌و آرزو کردم کاش امروز کسی به من نگوید بالای چشمت ابروست. چون به نفع هیچکداممان نیست، نه من نه رییس اصالتا لهستانی‌ام و نه کمپانی. یکی از موزیک‌‌ها را دوبار گوش کردم و همان را درست لحظه‌ای که داشتم ماشین را پارک می‌کردم توی صفحه‌ام استوری کردم.

وارد ساختمان که شدم خودم را زیاد به کسی نشان ندادم تا وارد صحبت نشوم. روز آرامی به نظر می‌آمد. سرم را گرم کردم به کارهایم. دو ساعتی گذشت و صفحه‌ام را چک کردم. ‌پ استوری‌‌ام را لایک کرده بود. همه استوری‌هایم را بلااستثنا لایک می‌کند. چه محتوای جالبی باشد یا نه، چه از نظر بصری زیبا باشد یا نه، تصویر گل، پرنده، دشت و دمن، نوشیدنی‌های توی بار و خودم. همه را لایک می‌کند. 

پ را از نوزده سالگی میشناسم. آن موقع هر دو دانشجو بودیم. در یک جمعی که کارشان نوشتن و خواندن داستان بود همدیگر را دیدیم. هیچوقت به هم آنطور که باید نزدیک نشدیم. ارتباطمان فقط همان حضور در جمع‌ها بود و دوباری که تنهایی باهم قرار گذاشتیم. یکبار همان دوران دانشجویی و یکبار در بزرگسالی وقتی که هر دو توی رابطه بودیم. هر دو قرار در خیابان ولیعصر بود. قرار اول چهارراه ولیعصر و قرار دوم باغ فردوس. 

من هیچوقت اهل قرار و مدار نبودم. برای همین است که همین چند قرار ساده‌ای هم که داشتم خوب به یاد دارم. برایم آدم جالبی بود. همیشه چیزی برای گفتن داشت و یک شوخ طبعی زیرکانه‌ که همین اعتبارش را بیشتر می‌کرد. 

چند سال پیش، با یکی از دوستان مشترک‌مان نشسته بودیم و از هر دری می‌گفتیم. از آدم‌هایی می‌گفت که چند وقت اخیر ملاقات کرده  و رابطه‌های یک شبه‌اش. یک دفعه حرف پ شد. تا اسمش را شنیدم گوش‌هایم سوت کشید. نفس‌هایم از ریتم افتاد. تلاش می‌کردم فعل و انفعالاتم درونی‌ام، توی چهره‌ام نمایان نشود. مخلص کلامش این بود که پ آدم جالبی نیست و من همه راه‌های ورودی‌ام را به رویش بسته‌ام و از همه‌جا بلاکش کرد‌ه‌ام. 

چند وقت بعد بدون اینکه کنجکا‌و باشم، دیدم اسم پ افتاده زیر پست آخرش. پستش را لایک کرده بود. تعجب کردم اما پیگیر ماجرا نشدم چون برایم بی‌اهمیت بود. شاید هم چون می‌خواستم وانمود کنم برایم بی‌اهمیت است. 

اگر دختر نوزده ساله آن سال‌ها بودم، خیالات برم می‌داشت که زیبا و خواستنی‌ام و از من خوشش می‌آید. هوایی می‌شدم و این لایک‌ها هورمان‌هایم را دست‌کاری می‌کرد اما حالا یک بزرگسال سی ساله‌ام که برداشتم این است بعضی‌ها هر چیزی که زیر شست‌شان بیاید لایک می‌کنند و هیچ چیز نمی‌تواند مقدار دوپامین مغزم را بالا ببرد.

هیچ نظری موجود نیست: