۲۱ خرداد ۱۴۰۵

روز هشتم

 رفتم پایین برای خانم همسایه رب ببرم.  خانم بامزه و خوش مشرب هفتادساله‌ی جنوبی که خیلی هم دوستش دارم. دم در کمی گپ زدیم. بعدش رفتم پایین که به گربه‌ی حیاطمان غذا بدهم و سهمیه‌ی ماساژ روزانه‌اش را. دیدم جوجه کلاغ لاغری که انگار پرهایش هم کم شده بود وسط حیاط مانده  نمی‌تواند پرواز کند. مدام مادرش را صدا می‌زد که بالای درخت نشسته بود نه پایین می‌آمد نه او را می‌برد.

می‌آیم بالا و ناهار را رو به راه می‌کنم. فکرم پیش جوجه کلاغ مانده. می‌دانید من کلاغ خیلی دوست دارم. وسط کارهایم سرچ می‌کنم ببینم غذای کلاغ چیست؟ ب غر می‌زند و می‌گوید همان گربه را غذا دادی و سه سال است در حیاط نگه داشتی کافیست بساط جدید برای کلاغ درست نکن. صاحبخانه قاطی می‌کند. 

الکی می‌گویم باشه و وقتی می‌رود کار خودم را می‌کنم. دلم برای تقلایش برای پرواز می‌سوزد. دلم برای هر در جا مانده‌ای می‌سوزد. برای هر زندانی. برای هر ناتوان نا امیدی. 

ناهار پلوتن درست می‌کنم. از نظر من یکی از خوش‌مزه‌ترین غذاهاست اما آنها اینطور فکر نمی‌کنند و با طعنه و کنایه از تنبلی من غذا را می‌خورند. لبخندی می‌زنم و کار خودم را می‌کنم.

شب قرار است دور همی این هفته‌مان خانه‌ی نون باشد. به او زنگ می‌زنم و می‌گویم مزه می‌آورم و زودتر می‌روم تا کمی کمکش کنم. دورهمی‌های آخرهفته‌مان تنها دلخوشی ما شده. ده سال بیشتر است که به آن پایبندیم.  حتی با وجود کرونا و جنگ و هزار و یک اتفاق دیگر حفظش کرده‌ایم. 

پایبندی و تداوم را دوست دارم. در علاقه داشتن به چیزی یا کسی یا حتی رفتار ساده‌ای.

گوگل می‌گوید کلاغ‌ها همه چیز خوارند. چه خوب. پس تن ماهی امروز باب طبع او خواهد بود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر