۲۱ خرداد ۱۴۰۵

چیزهایی که نمی‌روند

 

امروز داشتم کمد لباس‌هایم را مرتب می‌کردم. میان شومیزها، چشمم افتاد به لباسی که سال‌هاست نپوشیده‌ام. نه چون کهنه شده، نه چون دیگر دوستش ندارم. فقط مدت‌هاست دلیلی برای پوشیدنش پیدا نکرده‌ام.

چند دقیقه‌ای همان‌طور روی چوب‌لباسی نگهش داشتم. بعد با خودم فکر کردم کمدها جای عجیبی‌اند. پر از چیزهایی که تمام شده‌اند اما هنوز نرفته‌اند. چیزهایی که دیگر در زندگی روزمره ما نقشی ندارند، اما دلمان نمی‌آید از خودمان جداشان کنیم.

شاید برای همین است که هر بار سراغ مرتب کردن کمد می‌روم، کار به لباس‌ها ختم نمی‌شود. یک‌دفعه آدم‌های قدیمی هم از لابه‌لای آستین‌ها و یقه‌ها بیرون می‌آیند. آدم‌هایی که سال‌هاست صدایشان را نشنیده‌ای، نمی‌دانی کجای دنیا زندگی می‌کنند، خوشحال‌اند یا نه، هنوز همان عطر را می‌زنند یا نه. آدم‌هایی که مدت‌هاست از زندگی‌ات رفته‌اند، اما انگار جایی درونت هنوز روی چوب‌لباسی خودشان آویزان مانده‌اند.

آخر سر لباس را سر جایش برگرداندم. آخر میدانی؟ بعضی چیزها آن‌قدر دورند که دیگر نمی‌توانی بهشان برگردی، و آن‌قدر نزدیکند که نتوانی دورشان بیندازی. درست مثل آدم‌هایی که سال‌هاست حرفی نزده‌اند ولی سایه‌هاشان هنوز کنار هم ایستاده‌ ...



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر