احساس میکنم خودمو به این مهمونی دعوت کردم و تنهایی دارم خیار میخورم و نمک میزنم، به بقیه شما که همدیگه رو میشناسید و با هم خاطره دارید و وسط مجلس دارین میرقصین نگاه میکنم. واقعا فکر میکردم که همه غریبه باشن که بخوان بلاگ بنویسن. ممنون که منو از مهمونی بیرون نمیکنین، بسیار مهربونیتونو میرسونه. من حتی همین خود میزبان خانوم آیدا رو هم نمیشناسم، فک کنم یکی دیگه که نمیشناسم ولی فالو میکنم یه استوریشو ریاستوری کرده بود و من فالو کردم. واقعا خیلی وقتم نیست. خیلی راضیما، از محتوا. مخصوصا اوجش اونجاییش بود که هویت همسایشون گربه بود تو ساختمون غیر پتفرندلی. بعد یکم افت کرد. اون قضیه رو من به هر کی سر راهم میاد میگم. اینقد غبطه میخورم این داستان من نبوده. همسایههام در نهایت آشغالاشونو تو سطلای اشتباه میذارن، یا به رنگ قاب پنجرهی ما گیر میدن، یا تو دسشوییشون ماری پرورش میدن و با چمدون پول جابجا میکنن. همسایه گربه داشتن خیلی وایب موراکامی میده. راستی من یبار موراکامی رو از نزدیک دیدم تو ایونت خصوصی برای امضای کتابش. این حتما تجربهایه که خیلیا بهش غبطه میخورن، ولی اینو من برای تقریبا هیچکس تعریف نکردم. بحث موراکامی یکم جنگیه، خیلی دوقطبیه. یا یه سری در حد پرستشن براش یا کلیشه و سطحی و بیمعنیه. من فکر میکنم خب داستانه دیگه، بعضی جاهاش باحاله آدمو قلقلک میده. خودم نویسندهی ژاپنی که خیلی بهش فکر میکنم ریونوسوکه آکوتاگاوا هست. اسمشو حفظ نیستم، کپی کردم. ولی چند تا از کتاباشو حفظم. یبار تو همون بلاگم که تو دوازده سالگی داشتم داستان دماغشو *خلاصه* کردم و نوشتم، فقط یه خط از متن اصلی رو ننوشته بودم. خیلی احتمال داشت اگه ایران کپیرایتو امضا کرده بود، پدرم هنوز داشت جریمهاشو میداد.
دیروز از انگشتم ننوشتم، اونی که زخمش عمیق بود ولی خطی بود تقریبا خوب به هم چسبیده، احتمال زیاد جاش میمونه. اونی که سطحی بود ولی یه تیکهاش کامل کنده شده بود، اونم یکم خوب شده ولی باید کاورش کنم چون هر آن ممکنه باز بشه. ولی کامل شستم دستمو.
امروز رفتیم یه رستوران ایرانی، وارد شدیم، هیچکی نیومد استقبالمون. تنهایی وایستادیم، گفتیم سلام صبح بخیر، به ده دقیقه وایستادیم، هیچکی نیومد نزدیکمون! تنهایی همینطوری اونجا موندیم. بعد ده دقیقه دیگه تصمیم گرفتیم ترک کنیم و رفتیم یه رستوران دیگه که خانومه بهم گفت بزرگ شدم نشناخته منو.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر