۲۱ خرداد ۱۴۰۵

اسب پیر

 صبح رفتم دم کوکی‌فروشی محله. فروشنده‌هاش یه زن و شوهر بامزه‌ن که تا پاتو می‌ذاری تو یه جوری با فریاد و خنده می‌گن صبح قشنگت بخیر که هرچی باشی به خیر می‌شی. تا کوکیا آماده بشن گفتم بچه‌ها چرا رو شیشه کانتر هیچی نمی‌نویسین وقتی کسی وارد می‌شه بخونتش. جمله‌م تموم نشده بود که دختره ماژیکو داد دستم گفت بیا بنویس. یکمی این پا اون پا کردم که چی بنویسم که اگه کسی دیدش یه لحظه وایسه. یه لحظه بگه ئه آها. یه لحظه بگه شاید امروز یه جور دیگه‌ای برم بیرون. ماژیکو برداشتم. فقط نوشتم: “So collect your courage and collect your horse.”



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر