۲۳ خرداد ۱۴۰۵

ریزیِ ناگزیر

ظرفای صبحونه رو می‌ذاشتم تو ماشین، «سین» گفت: «بالاخره امروز کتلت می‌پزی؟»

ـ هوس کتلت کردی؟

ـ ای بابا مادرِ من. به خدا خیلی زرنگی.

ـ باشه کتلت می‌پزم. ببینم سیب‌زمینی دارین؟ گوشت چرخ‌کرده، پیاز، تخم‌مرغ؟

ـ سیب‌زمینی که پوست‌کنده تو یخچال هست از اون روز.

من شروع می‌کنم گوشت و تخم‌مرغ رو گذاشتن رو کابینت. می‌گردم دنبال پیاز. ای بابا بازم پیاز تموم شد. دارم فکر می‌کنم وقت ندارم برم بخرم بیام. باید بابِ رد و بدل پیاز رو با گلرخ اینا باز کنم. سین در یخچال رو باز می‌کنه می‌گه: «بیا، یه نصفه این توئه.»

ـ الان من با اینا چیکار کنم؟

ـ کتلت درست کن مادرِ من. کتلت، نه کباب تابه‌ای‌ها.

ـ یعنی کوکو؟

ـ نه، کتلت.

ـ چه جوری درست می‌کردیم؟

ـ سریال کلاهبرداران رو از زندگی تو ساختن! چطوریه که سفر پیش که اومده بودم تهران و برات درست کردم، می‌گفتی از من یاد گرفتی؟ انقدر زرنگ نباش، دل بده به کار.

به من نگاه می‌کنه، از من می‌پرسه: «میشه از اینا که میگه چیکار کنی رو بهم بدی؟»

مطمئن نیستم منظورش اینه که تو کتاب یا رو کاغذ بنویسم. «سین» می‌پره وسط حرفم و شروع می‌کنه توضیح دادن که چیکار بکنه.

میرم بالا حاضر میشم. میام پایین می‌بینم وسط آشپزخونه وایساده دست به کمر داره مواد رو نگاه می‌کنه. بهش میگم: «کاری داشتی زنگ بزن.»

ـ دیگه یه کتلت می‌خوام بپزم دیگه، کاری نیست.

گوشیم جا مونده بالا. برمی‌گردم پایین، دوباره خداحافظی کنم می‌بینم رو مبله و خیره به اخبار. بالاخره چی شد؟ پروازها باز شدن؟

نفسم رو آروم می‌دم بیرون. همین روزا معلوم می‌شه. قول می‌دهم با اولین پرواز مستقیم رو برات بگیرم. زیر لب می‌گه شاید باید با دختر مهری می‌رفتم اونجا، بعد هم می‌رفتیم تهران.

- فعلا ما رفتیم.

ـ قرار شد من ناهار درست کنم؟

ـ اگه حوصله داشتی چرا که نه.

ـ پس بگو چی دوست داری برات درست کنم. 

تو ماشین می‌شینم. هر دو ساکتیم. می‌گه: «همیشه ریز بود ولی انگار هر روز داره ریزتر می‌شه، مگه نه؟»

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر