۱۴ خرداد ۱۴۰۵

روز اول

 پریشب از رونمایی کتاب جایزه ادبی بهمن برگشته بودم، با یه کتاب که یکی از داستانهام درش چاپ شده بود. آخرشب از خستگی خوابم نمیبرد و حال غریبی داشتم، انگار تهی شده بودم از همه چیز. شوقی نبود، اصلن هیچ چیز نبود. ساعت دو و سه داشتم فکر میکردم نکنه نوشتن رو هم مثل همه کارهای دیگه زندگیم بگذارم کنار. نوبت شاخه بعدی رسیده؟ و خسته بودم در پنجاه و سه سالگی از این شاخه به اون شاخه پریدن. ترسیده بودم نکنه دیگه هیچ وقت ننویسم. همزمان داشتم اینستا رو بالا پایین میکردم که چشمم خورد به استوری آیدا و دستم رو بردم بالا برای نوشتن در کنار ایدا و بچه های دیگه. فیلترشکن قطع شد و بعد اون استوری هیچ جور نتونستم برم تو بلاگ اسپات. دوروز طول کشید تا خودمو برسونم اینجا. ور لجباز مغزم سر لج افتاده بود که بشین رو همین شاخه. بسه پریدن الکی. بشین و بنویس و آیدا شد نشونه. مثل اون بار که پروژه ویترین رو گذاشت و چقدر کمکم کرد تو اون دوره برای درست دیدن اطرافم. 

حالا اینجام با روزنوشت برای سی روز و خود بی سانسورم. اگه زیاد حرف میزنم اثرات سنه. قبلن خیلی ساکت و خجالتی بودم. حالا نیستم و قراره خودمو  سانسور نکنم. به سی روز زندگی منِ بی نقاب خوش اومدید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر