۱۴ خرداد ۱۴۰۵

کاله‌ایچی

توی اتاق کوچیک هتل، تو بافت تاریخی آنتالیا (کاله‌ایچی) دارم می‌نویسم…امروز صبح اومدم…تو این ۵ سالی که استانبول زندگی می‌کنم، جز یک باری که یه روزه با قطار رفتم تا اسکی‌شهیر و شب برگشتم، هیچ شهر دیگه ای نیومده بودم…هی هر سال می‌گفتم تابستون امسال می‌رم جنوب، ولی تابستون می‌اومد و می‌رفت من نهایتا می‌رفتم تا جزیره ها و پلاژ‌های خود استانبول…
امسال ولی فرق داشت…به خودم قول داده بودم بزنم بیرون از شهر…
نصف شب تو راه فرودگاه بودم که پست آیدا رو دیدم…
سال‌ها بود که می‌خواستم دوباره نوشتن رو شروع کنم(۱۵-۱۶ سال پیش یه وبلاگ فکسنی‌ای داشتم)
دیدم حالا که طلسم سفر شکست، شاید این یه نشونه اس که طلسم نوشتن هم بشکنه…خودمو هول دادم توش. 
از امروز بگم…
صبح ساعت ۷:۳۰ رسیدم فرودگاه آنتالیا و تا خودمو برسونم مرکز شهر حدود ۸:۳۰ بود…همه‌ی مغازه ها بسته بودن و شهر هنوز خواب بود…شهر صدای خر‌و‌پف می‌داد…مقایسه کردم با استانبول که تو این ساعت شهر دیوونگی‌هاش رو شروع کرده و رو دور تند روز رو استارت زده. 
تو اینستاگرام استوری می‌ذاشتم که چرا اینجا اینجوریه؟
دوستای ترکم می‌گفتن خب شهر تفریحیه، طبیعیه…
گفتم یعنی اینجا کسی سر کار نمی‌ره؟!
صبح نمی‌خواد یه قهوه بخوره؟!
اول صبح خورد تو ذوقم…ولی شکل و شمایل شهر که یه خورده برام شبیه رشت بود، از دلم در آورد…
بلاخره یه کافه نونوایی باز پیدا کردم و سوبورئی پنیری سفارش دادم…که خیلی خمیر و تقریبا بدون پنیر بود، با چای…
من اصلا چای خور نیستم…ولی خب اونجا قهوه درست حسابی هم نداشت…
بعدش چرخیدم تو کوچه پس‌کوچه های کاله‌ایچی…دیدم نزدیک هتلم ولی چون فکر می‌کردم ۲ زودتر چک این نمی‌کنن داشتم می‌چرخیدم با کری‌آن. 
بعد گفتم حالا که نزدیکم برم اینو بذارم تو هتل…
رسیدم به هتل و یه دختر جوون اوند جلو…گفتم رزرواسیون داشتم…اسممو پرسید…بعدم گفت بذار ببینم اتاق تمیز اگه دارم همین الان بهت کلید بدم…
و چند دقیقه بعد با کلید اومد پیشم و گفت بیا ببرمت تا اتاقت…
یه بوتیک هتل جمع و جوره…یه استخر کوچیک وسطش داره…
و اتاق ها دور تا دور یه ایونن که دور استخره…
رفتم تو اتاق، اول همه لنزامو در آوردم، خیلی خسته م کرده بود…
دست و صورت شستم و یه چرت خوابیدم…
گفتم حالا تا شهر بیدار شه، منم به قول ترکا یکم چشمامو استراحت بدم. 
بیدار شدم و حاضر شدم و رفتم تو شهر…
خیلی وقت بود که تو شهری برای اولین بار قدم نزده بودم…
قبل از اینکه ساکن استانبول بشم، این تفریحم تو سفرهام به استانبول بود…که تو محله ها گم بشم…
ولی استانبول دیگه خونه شده و توش گم نمی‌شم…نمی‌تونم حتی اداشو در بیارم…بلدمش…خوب. 
امروز حسابی گم شدم…تو کوچه‌های سنگی و پر از گل کاغذی…
گربه کمه اینجا…خیلی کم…همون تعداد کم هم طفلکی ها زشت و لاغرن…
و مثل استانبول وفور غذا خشک تو هر گوشه و کناری نیست…
حتی ظرف آب هم نیست. 
استانبول مال گربه هاس، ولی آنتالیا! میشه گفت مال روساس…
روس اینجا زیاده، حتی تابلو‌ها و نوشته ها به روسی هم خیلی زیاده…
بعد از ۱۹ هزار قدم شارژم تموم شد و لنزام خشک شد و مجبور شدم برگردم هتل…
برای امروز بس بود…
فردا می‌رم یه جای دورتر. 

هیچ نظری موجود نیست: