۱۴ خرداد ۱۴۰۵

دستمو بریدم.

 امروز برای اولین بار دستمو با چاقو جدیده بریدم. دارم با فقط دست راست رو کیبوردی که حروف فارسی نداره و سیستم علائمش ایتالیاییه مینویسم. از این چپ‌چین شدگی بلاگم کلافه شدم. 
آدم میره چاقوی نو میخره واسه گوشت و مرغ دویست یورو، که اینجوری انگشتشو ببره؟ یجای یخچال هوش مصنوعی‌دار، من چاقوی هوشمند میخوام که حالیش بشه این انگشته، چیه فک کرده بودی کرفسه؟ کرفس بود که با دندون میخوردمش.

 اولین باره اینقد شدید داره از بریدگیم خون میاد، منم هم از خون میترسم هم چندشم میشه هم بلد نیستم چیکارش کنم. کلا در زمینه‌ی مراقبت‌های اولیه پزشکی اونقدرا نیاز پیدا نکردم که تجربه یا تحقیق کنم. حتی یکم سورپرایزم شدم که این خون اینقدر احساس گرمی داره. خلاصه با چسب زخم و چت‌جی‌پی‌تی یه عالمه چسب سفت زدم که بتونم خونی که زمین ریخته رو تمیز کنم. به خودم به مناسبت فرش نداشتن تبریک گفتم، و بعد چند دقیقه دیدم انگشتم شده آبی. چت‌جی‌پی‌تی میگه آیا زخمش عمیقه یا نه؟ من همینقدر شوتم نمیتونم  تشخیص بدم. حالا تو این زمین پاک کردن و احساس شوتیدگی با انگشت آبی دارم چه فکری میکنم؟ « این شاید اولین نشانه‌های واقعی مامان شدنه.» چون یاد مامانم افتاده بودم که یبار سر انگشتش کنده شده بود و خودش با دست خودش اینقدر سفت نگه داشت و با چسب زخم هی مراقبت کرد که دوباره جوش خورد، از وسط ناخنش کنده شده بودا! یبار دیگه سوزن چرخ خیاطی رفت وسط انگشتش. تا وقتی اون وسط بود خون نیومد. بابام حموم بود، معمولا پنج دقیقه طول میکشید، ولی به نظر من میاد که اون موقع خیلی طول کشید تا بیاد و این سوزنو از انگشت مامانم بکشه و خون بیاد. مامانم دکترم نرفت، اول اینکه خودش پرستار بود، و بابام نذاشت کار کنه، دوم اینکه خیلی خودشو آپدیت نگه داشته بود. چسب سفته رو کندم.

در این لحظه به دلایلی که نمیدونم دیگه نیم فاصله ی عزیزم داره کار نمیکنه. نوشته های بدون نیم فاصله رو مثل تتوهای کهنه روی پوست هزاران بار آفتاب سوخته و چاق و لاغر شده میبینم: امید من به ترمیم است..

البته مامانم پرستار نیست. ماماست. ولی بیشتر دکتره. دارو مارو هم خیلی بلده. اونقدرا مامانمو نمیشناسم. از وقتی نوجوون شدم یکم تنهاش گذاشتم، تا الان که دیگه کم کم میشه ده سال که مهاجرت کردم. اگه مامانم پیشم بود خوب بودا، ولی من اعصاب ندارم واقعا هر لحظه ممکنه منفجر شم و از اینکه مامانمو ناراحت کنم تا اخر عمر از خودم بیزار شم. نمیدونم خوب گفتم چرا ترجیح میدم دور باشم؟ 

همه زندگیم احساس کردم خودمو نوشتنی بهتر توضیح میدادم. از بچگی با نامه با خواهر و مامان بابام دعوا میکردم. یه مدت بلاگم داشتم که تبدیل شد به ابزار جاسوسی کل فامیل به زندگی من، دوازده یا سیزده سالم بود، ولی یاد گرفتم خودسانسوری کنم. دیگه از همون موقع مامانمو تنها گذاشتم. از وقتی خودمو قایم کردم دیگه نتونستم واقعی بشم. احتمالا به خاطر اینه که منفجر میشم. 

چند بار خواستم باز بنویسم. با سلبریتیای خفن کلاسای نویسندگی برداشتم. چند بار فکر کردم ایتالیایی بنویسم که کسی نفهمه منم. برای کی ایتالیایی بنویسم؟ من فارسیم. من فارسی خودمو گم کردم. اونو میخوام از این سی روز بکشم بیرون.
میگم، یه دستی این همه تایپ کردم. خونش فکر کنم بند اومده چون این قرمزیش بزرگتر نشده. شاید بپرسین چطوری بریدم؟ این چاقو جدیده یه حفاظی داره رو نوکش، داشتم سعی میکردم این حفاظو روش بدارم ولی رفت تو انگشتم. تصمیم گرفتم ریفاند بخوام: زیادی تیزه، فکر کردین من کیم که اینو بهم فروختین؟ یه مامان؟

هیچ نظری موجود نیست: