۱۴ خرداد ۱۴۰۵

پنج شنبه‌ها

 مثل اکثر پنج‌شنبه‌ها اومدم خونه‌ی مامان. حال ندا.ر بود و معده درد گرفته بود. بهش قول داده بودم زود بیام و یه چیزهایی واسه ناهار دست و پا کنم. صبح زود تو خونه بیدار شدم و تو ذهنم کل برنامه‌ی امروز رو چیدم. اینکه برای ب تو خونه‌ی خودمون چی بپزم و بعد دخترکم رو بیدار کنم و برم خونه مامان اینا.و اونجا چه کنم و ...
اما طبق معمول پنج شنبه‌ها دخترک دیر و به زور بیدار  شد. یعنی اصلا حاضر نیست پنج شنبه و جمعه رو زود بیدار بشه و از خوابش بزنه. منم دلم سوخت براش اما از  وقتی اومدم اینجا عذاب وجدان کارهای این ور ولم نمی‌کنه! 
 کباب تابه‌ای گذاشتم و پلوی زعفرونی. ظرفها رو شستم و چای تازه ریختم. الانم هرکی رفته یه گوشه‌ای دراز کشیده. منم فرصت کردم بیام اینجا پیش شماها. راستش خیلی تمرکز ندارم . باید پاشم قهوه درست کنم با خواهرم و مامان بخوریم و یه شامی براشون بذارم و .آماده‌ی مهمونی‌های آخر هفتمون بشم. این هفته خونه‌ی ف هستیم . چهارتا خونواده‌ایم که تقریبا نوبتی می‌چرخه بینمون و هرهفته خونه‌ی یکیمون شب نشینی داریم. هرچند که  از اون شب غمگین دی شب نشینی‌های ما هم فرق کرده و دیگه هم قرار نیست مثل قبل بشه اما چه بدونم همینم خوبه حداقل با هم غصه می‌خودیم و حرص می‌خوریم و امیدوار میشیم...
تمرکز کافی ندارم فکر کنم گفتم چند خط بالاتر اما همینم خوب بود. حس خوبی دارم که باهاتون حرف زدم رفقای نادیده‌ی من.
فعلا میرم قهوه درست کنم.
تا فردا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر