آدما عینکور و ملخ تو هم میلولن. اتوبانای صد بانده عین بازی های آناری ماشینارو تو خودش جا داده. مثلا شهر آسمانخراش هاست. مدام صدای هو هوی ماشینا، همهمه ی آدما گوش آدمو کر میکنه. همه در حال دویدن دنبال چیزی هستن که نمیدونن چیه. آیا این شهریه که من بتونم توش دووم بیارم؟! اصلا! همین الان بعد دو دور ظرفیت اجتماعی بودنم به منفی هزااار رسیده. تنها نکته ی مثبت اینه که عین همون خارجیه که تو خیالم بوده، فروشگاهای بزرگ، همه ی خوراکیای خوشمزه ومورد علاقه م که اون زمانا که ایران بودم، براشون برنامه ریزی میکردم که برم فلان کشور و اون غذا رو امتحان کنیم. هر چی بخوای بخری همین جاست، نه اینکه مثه روستای ما فقط باید آنلاین سفارش بدی که بعد صد سال بهت برسه.
ولی نه من دیگه به اون شهر قشنگ، آروم، و اقیانوس بی انتهاش عادت کردم. حالا تو بگو مدرن نیست، مرکز بیزنس جهانی نیست، ولی خونهی قشنگه منه که درم پر میکشه زودتر برگردم بهش حتی بعد این یه هفته دوری.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر