۱۴ خرداد ۱۴۰۵

عدم قطعیت

 من هر وقت درد داشتم عاشق شدم

تو ذهن خودم

بدون اینکه طرف بدونه

نمی دونم واقعا عاشق می شدم یا ذهنم برای فرار از غم و درد یه راهی جلوی پام می ذاشت

اولین بارش دوران دانشجویی بود 

مامانم داشت می مرد و من تو یه شهر دیگه دانشجو بودم

و عاشق همکلاسی لاغر مردنیم شدم

و وقتی بهش فکر می کردم یادم می رفت مامان داره می میره

و وقتی مامان مرد من موندم که آیا این پسر مردنی را دوست دارم یا نه 

راستش الان بعد گذشت ۲۵ سال هنوز نمی دونم!

نکنه واقعا عاشقش بودم و ذهنم برای تسکین من که بی عمل بودم و یه جوری رفتار می کردم انگار از پسره متنفرم، داشته اینجوری بهم کمک می کرده





هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر