دارم سعی میکنم چیزهای جدید رو امتحان کنم.
از لاک و ساحل امنَم بیام بیرون.
هرازچند گاهی میشه که یه قدم برمیدارم.
اون قدم برداشتن خوش میگذره، خوبه، حال میده..
ولی بعدش؛
ولی بعدش انگار چند قدم بیشتر برمیگردم عقب!
فکتهایی که بعد از اون قدم برداشتن، در این زندگیِ جدیدم دارم باهاشون مواجه میشم رو اکثرا دوست ندارم. هارشن! پر از چرا و علامت سوالن! پر از تنهایین!
مثلا امروز، امروز در اوج خوشی و امیدواری باز دوباره عروسکم رو گرفتن ازم!
{۳ روزه که فیلم Following نولان ذهنم رو درگیر کرده و نیاز دارم که ببینمش دوباره.}
«من هر روز دارم تلاش میکنم از لاک و ساحل امنم بیرون بیام و هر روز بیشتر داخلش فرو میرم تنهاتر و افسردهتر میشم!»
شاید این مدل، مدل من نیست. شاید همون بیست و پنجسالی که تلاش کردم خودم رو بجورم که ببینم کیم و چیم و چی میخوام کافی بود.
همون موقع چیزهایی که باید رو تجربه کردم و لِم خودم رو میدونم. چرا میخوام خودم رو مجبور کنم به کسی که شاید نیستم؟!
من عدس پلو با ماست دوست دارم!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر