۲۲ خرداد ۱۴۰۵

 آدم شب بودم، آرامش شب رو دوست داشتم و دارم ولی از دوسال پیش فهمیدم چاره‌ای ندارم جز اینکه روز رو از صبح زود شروع کنم. زودتر از کانترکتورها، دو سه ساعت صبح قبل از هجوم ایمیل‌ها و تلفنها. قبلش وقتی کار رو شروع می‌کردم، یهو می‌افتادم وسط مشکلات ردیف شده پروژه‌ها و آدم‌ها، و این به شدت استرسم رو می‌برد بالا و تمام روز فلج می‌شدم. حالا اما صبح خیلی زود بیدار میشم، قهوه‌ام رو سر صبر دم می‌کنم، یاداشتهای روزانه ام رو می‌نویسم، لیست کارهامو بالا و پایین می‌کنم، اخبارسی‌بی‌سی رو تو پس زمینه گوش می‌دم (به صدای استیون کویین از ۵.۵ تا ۸.۵ صبح معتاد شدم) و دیگه ساعت ۷ زره‌ها و سپرهام آمادن. می‌تونم بگم ای شوالیه‌های لوله‌کش و کانال ساز حمله کنید من آماده‌ام. فقط مشکلش اینه که باید زود بخوابم و این چالش آیدا اصلا کمک نمی‌کنه به این وضع. آخر روز تنها وقتیه که می‌تونم بنویسم و این یعنی ۱۱ شب تو تخت زیر پتوی بنفشم نشستم و می‌نویسم در حالیکه ملافه‌های سفید و بالش نرمم دارن صدام می‌کنن . اما اعتماد می‌کنم هفته دیگه راهشو پیدا می‌کنم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر