در عصر گرم ماه جون، دور یک میز بزرگ نشستیم. یک هندی، یک صربی و دو نفر دیگر من و میم که ایرانی بودیم. دو ساعتی گفتیم و خندیدیم و تولد میم را جشن گرفتیم بیآنکه بدانیم اعتقادات و دین و آیین آن یکی چیست. از هم نپرسیدیم چه معنی دارد که گوشت نمیخوری یا مشکلت با الکل چیست. این چیزهای کشور آزاد است که وسوسهام میکند به ماندن با این که بعضی روزها از دلتنگی شرحه شرحهام.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر