۲۲ خرداد ۱۴۰۵

۹ از ۳۰

گاد، وای می؟؟*

سر میز نشسته بودیم و گپ می‌زدیم. نسیم باقالی‌پلو با مرغ پخته بود. سین گفت چه‌قدرم داریم دیر شام می‌خوریم، من معمولاً از پنج به بعد چیزی نمی‌خورم. ازین فست و اینا. گفتم بابا تو که لاغری. شکم‌شو نشون داد و گفت نه هانی، اینا رو ببین، چربی‌های دور شکم، پری‌منوپاز! گفتم واسه منوپاز که الان زوده که، چند سالته مگه؟ گفت ۴۴. گفتم مونده‌ها، من هنوز دارم پریود می‌شم. گفت بدن با بدن فرق داره دیگه، من هیچ‌وقت این مدل چربی دور شکم رو نداشتم. خودم می‌فهمم جدیده.

حواسم به این جلب شد که پس منم یحتمل الان تو دوره‌ی پری‌منوپازم. این چربی دور شکم رو نداشتم قبلاً. فکر کردم اه، دلم نمی‌خواد این‌جا پیر شم. و اه، دلم نمی‌خواد چاق شم. و اه، بسیار چیزهای دیگه. فکر کرده بودم این خلق‌وخوی جدیدم مال اوضاع جدیده. یا نهایتاً پی‌ام‌اس. ولی شاید مال همین پری‌منوپاز باشه. چند روز پیش ال گفت آیدا من رو اعصابتم؟ جدیدنا احساس می‌کنم دیگه زیاد حوصله‌مو نداری. گفتم نه بابا، رو اعصاب نیستی. ولی فلان چیز و فلان چیز و فلان چیزت رو اعصابمه. گفت اوه، نمی‌دونستم اینا اذیتت می‌کنه. حتماً درست‌شون می‌کنم. و مرسی که گفتی. هرچند کاش همون لحظه که اذیت می‌شی، بگی بهم. اگه ازت نمی‌پرسیدم، هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم. گفتم اوکیه بابا. آره، این اخلاق بدیه که دارم. هی هیچی نمی‌‌گم تا وقتی که دیگه دیر شده باشه. الانم اگه برام مهم نبودی، نمی‌گفتم بهت اصلاً. می‌رفتم پی کارم. گفت آره، اینو فهمیده‌م. پرسیدم من چی؟ تو هم بگو هر جا من رو اعصابتم. گفت رو اعصابم نیستی. گفتم نترس بابا، کاریت ندارم، بگو. گفت جدی دارم می‌گم. هیچ‌چی‌ت نیست که رو اعصابم باشه. واقعاً فکر نمی‌کردم همچین دختری هم وجود داشته باشه.

یاد مو افتادم که چند هفته گم‌وگور شده بود. وقتی پیداش شد اومد اظهار دل‌تنگی کنه به زعم خودش، گفت وااای هانی، خیلی قدرتو می‌‌دونم. واقعاً الان می‌فهمم، هیچ زنی مثل تو نمی‌شه. گفتم آی نو. -حالا من که نپرسیده بودم کجا بوده و اینا، ولی خب می‌شد همینو یه مقدار ظریف‌تر بگه-

*جویی تو سریال فرندز، اون‌جا که می‌خواست شمع کیک تولد ۳۰سالگی‌شو فوت کنه و خیلی ناراحت بود که داره پیر می‌شه.

هیچ نظری موجود نیست: