چهارشنبهها به سرویسِ کلاسهای مختلف دخترک تغییر کاربری میدم… فعلا انقدر همین برنامه و اجرا کردنش سنگینه که نمیخوام فکر کنم که وقتی خواهر کوچیکه هم وارد بازی بشه و دو تا کلاس هم اون داشته باشه، چطور قراره هندل بشه ماجرا.
صبح از استخر برمیگشتیم که رادیوی ماشین داشت از ماجرای پهباد و فلان در ایران میگفت. رادیو رو قطع کردم. دخترک گفت شنیدم که گفت ایران، با سر تایید کردم. پرسید چرا گفت ایران؟ چون اینترنتش قطعه؟ گفتم اینترنتش داره کمکم درست میشه… راستی ممکنه من چند روز برم ایران... گفت منم میآم. گفتم اینبار هم نه مامان، یک وقتی که مناسب بود میریم با هم.
دیشب پروازهای استانبول رو چک کرده بودم که کدومش با پروازهای تهران میخوره. صبح یورو چنج کردم و ریختم به حساب برادرم. ازش خواستم شب آنلاین باشه بلیطها رو بخریم دیگه.
بعدازظهر تو راه کلاس زبان، از جلوی پست خونهای رد شدیم که قبل از عید کارت پستالهای دست سازمون رو برای عمهها و عموها و مامان جونش به کشورهای مختلف فرستادیم. مسئول پست گفته بود فعلا پست برای ایران چیزی قبول نمیکنه. و کارتهای خاله و دایی و مامانی هنوز توی خونه منتظرن… پست خونه رو که دید، یهو گفت پست هم برای ایران کمکم داره کار میکنه. حواسم به سیمکشی مغز کوچیکش نبود… گفتم نه مامان هنوز نمیشه چیزی پست کرد برای ایران. گفت چرا اینترنت که داره کم کم درست میشه، پست هم کمکم کار میکنه برای ایران… شانس داشتم که تمام مسیر عینک آفتابی داشتم و بچهم مشغول خوندن ترانه بود و ندید من همه مسیر داشتم ریزریز اشکهام رو پاک میکردم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر