صبح جگر گوشه را گذاشتم مهد و با «سین» قرار دارم در استودیوی معماریشان. استودیو را دونفری با همسرش راه انداختند. لزبین هستند. «سین» یکی از با استعدادترین آدمهاییه که در کل زندگیم دیدم و یکی از صمیمی ترین دوستانم است. یک NGO تاسیس کردند و در قالب آن یه ایده ی جدید برای نوع خاصی از خلوت کردن با خود راه انداخته اند. رفتم فضایی که طراحی کرده بودند را تست کنم. و خلاصه ببینم چی قرار است ارائه بدهند و فیدبک بدم. ایده ی جالبی که بود. اجرایش هم بهتر از اونی شده بود که فکر میکردم. بعد از مدتها یه مدیتیشن درست و حسابی کردم.
دوست داشتم طولانی تر بشینیم و حرف بزنیم چون تازه brain storming مان گرم شده بود ولی باید میرفتم که به ناهار برسم و بعد جگر را از مهد بردارم. حتی یک دقیقه ام نمیخوام دیرتر از ۱ و نیم برش دارم. فکر اینکه بچه ام چشم به راه منه برام زجرآوره.
آه که عجله نداشتن چقدر لوکس است! از وقتی جگرگوشه دنیا آمده همه اش دارم میدوم و آخرش هم کم خواب و خسته و آش و لاش باز از کلی چیزها عقبم. از اینکه گاهی نمیرسم به موهام یک سشوار ساده بکشم بگیر تا اینکه فصل سرما آمد و رفت و من نرسیدم حتی بعضی لباس هام را از گنجه ی زمستانی ها در بیارم! تازه حالا که مهد میره یه کم به اوضاع دارم مسلط میشم. قبلش فقط حالت بقا بود.
میرم مهد دنبال جگرگوشه، میارمش خونه . همیشه اول که میرسیم عوضش میکنم و بهش شیر میدم. خسته است. در آغوشم خودشو ولو میکنه و مک های عمیق میزنه. بعد از هرچندتا مک چشماش میره، مثل ما بزرگسالها وقتی به ارگاسم میرسیم. منم با او به ارگاسم روانی میرسم. از اینکه بچه ام در آغوشم امنه و میتونم سیرش کنم. این روزها، این نقطه ی اوج هر روزِ زندگی منه. از اون یکی سینه ام قطره های شیر پایین میچکه و جایی بین شکم و کش شلوارکم وامیسته. جگرگوشه تو بغلم خوابش برده. همینجوری خواب میذارمش تو جاش و میرم که یه چیزی براش درست کنم بیدار شد بخوره.
پی نوشت: الان اگر کسی که از شیر دادن هیچ ایده ای نداره این متن رو بخونه فکر میکنه چقدر کار قشنگ و رمانس و قلبی قلبی ای هست ( که هست) ولی تمام واقعیت این نیست. اگر بخوام از مصائبش بگم میتونم یک مثنوی هفتاد من تقدیمتون کنم. شاید فردا یا در روزهای آینده این مثنوی را بچکانم در یک شب و اینجا بنویسم. ولی عجالتاً قسمت اکلیلیش امشب تقدیم شما!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر