اگه بنویسم که اصلا به خودم حس شرم ندادم که تکالیف اینجا و اونجا رو انجام نمی دم دروغ محضه
خیلی دلم می خواست می تونستم با خودم یکم مهربون تر باشم فقط یکم
چهارشنبه روز تراپی بود و طبق معمول سخت
بعدش کلی راه پیاده اومدم و نشستم تو کافه مورد علاقه ام
شبیه به یه جایزه بعد از یه کار سخت می مونه برام، بعضی وقتها اینقدر سختیه بزرگ و بیرونه که یه لیموناد یا قهوه یا شیرینی که خیلی دوستش دارم و حتی بستنی هم نمی تونه از سختیش کم کنه…
اون وقتها رو می شناسم اما دلیلی نمی بینم که به خودم جایزه ندم، شبیه به یک وظیفه انجامش می دم مثل یک روتین که ممکنه همیشه هم خوشحالت نکنه…
دوباره کلی راه پیاده برگشتم خونه، انگار رسونده بودم خودم و به امن ترین جای دنیا
از یه جایی به بعد هیچی یادم نمیاد، فقط یادمه بیدار شدم دیدم ساعت ۹ شبه و من نمی دونم از کی خواب بودم …
یهو یادم اومد وبلاگ و ننوشتم و اتاقی از آن خود و هم همینطور
یه صدایی تو سرم گفت اشکال نداره بخواب و دوباره خوابیدم…
خوب کردی به خودت جایزه دادی و خوابیدی کتی جون. خواب و کافه هر دو درمانه به نظرم :*
پاسخ دادنحذف