۱۴ مرداد ۱۴۰۵

پنج اوت

 دیروز همسایه کناری بهم پیام داد که شارلوت، دوست و همکلاسی دخترک، فقط تا چهارشنبه اینجاست و اگر دخترها دوست دارن با هم بازی کنند. طبق معمول ده دقیقه نگذشته بود که بازیشون تو حیاط ختم شد به خونه‌ی ما. ناهار رو با ما خورد و شام هم براش گذاشته بودیم که باباش اومد دنبالش. خداحافظی‌ها رو به جا آوردیم و امروز مامانش نوشت که امروز هم بچه خونه ست و فردا میره تعطیلات پیش مامان بزرگش. دوباره از صبح تو خونه ما و ناهار با ما بود. بعد‌ازظهر کاپ کیک درست کردیم و عصر هم باید می‌رفتیم دیدن موکت برای اتاق. مامانش نوشت شام سوسیس باریکیو می‌کنیم. دخترهای تو دوست دارن شام بیان؟ پرسیدم ازشون هر دو گفتن آره! بچه‌ها رو با کمال میل سپردیم به همسایه و رفتیم موکت انتخاب کردیم. سرم پر بود از صدای بچه‌ها. تو مسیر فقط یک پیانوی آروم گوش کردم و غروب خورشید رو پشت ابرا تماشا کردم. گفتیم چه خوبه که تابستون رو خوش می‌گذرونن بچه‌ها. چه خوبه که شادن… بچه‌ها رو که گذاشتم تو تخت، خودم انگار که تموم شدم. اومدم همینا رو بنویسم اینجا چون دیشب هم چیزی ننوشتم. دیشب موقع خوندن داستان خانم لاهیری خوابم برد. با شما که دیگه ندارم، دو سه باری که همکلاسی‌هام گفتن‌ داستان‌های تو ما رو یاد داستان‌های جومپا لاهیری می‌ندازه، دلم غنج رفته. ای کاش که بتونم مثل خانم لاهیری بنویسم.. فعلا ولی گیر یک پی‌ام‌‌اس لعنتی افتادم که می‌خوام  فقط کتاب بخونم تا این چند روز بگذره سریعتر. 


۱ نظر:

  1. چه خوب که بچه ها شادن. تا باشه از این خستگی ها و سرشلوغی ها و‌کتاب خوندن ها ؛) :*

    پاسخ دادنحذف