۱۵ مرداد ۱۴۰۵

شش اوت

 به دوستم که حالم رو پرسید گفتم خیلی سبک دارم از تابستون لذت می‌برم و نمی‌فهمم روزها چطور شب می‌شن، بعد دیدم اینکه صبح تا شب باسن مبارک نیم ساعت هم نشسته نیست، خیلی هم تعطیلات تابستونی نیست: صبح درخواست کرپ داشتن تا بیدار شدم کرپ درست کردم براشون، ماشین ظرفشویی رو خالی و پر کردم و آشپزخونه مرتب شد. بدو رفتم دو تا سطل زباله‌های باغبونی رو پر کردم که ظهر کامیونش میاد این شاخه‌ها که سه هفته پیش زدم و وقت نکرده بودم جمع کنم رو ببره… ناهار رو سریع آماده کردم تا یازده که با خانم روانشناس از طرف اداره کار قرار آنلاین داشتم. اون تموم شده، سالاد درست کن و مراسم ناهار و از ظهر هم بالا دارم بتونه و سمباده میزنم. حالا تعطیلاتش کجاست؟ این‌که نمی‌نویسم! دو هفته دیگه کلاس‌هام شروع میشه و دو تا داستان کوتاه رو باید کامل بازنویسی کنم قبلش. می‌دونم هم چطور می‌خوام بازنویسی کنم. اما تا وقتی پیدا میکنم یا رمان میخونم، یا از داستان کوتا‌های انگلیسی که دارم برای تحلیل. اینجا رو هم خیلی دل نمی‌دم برای نوشتن. خیلی معمولی میام می‌نویسم. (مگه قرار بود چطور بنویسیم؟) ولی بعضی شبها که پست وبلاگ رو میفرستم، احساس می‌کنم چه یکنواخت و معمولی نوشتم!  انگار فقط نوشته باشم که تیک اون روز رو بزنم. 

ولی از همه این‌ها گذشته، اتاقم خوب چیزی داره میشه! میرم یک گوشه‌ش می‌ایستم مشغول تماشای نوری که از لای برگ درختا میافته تو اتاق و خودم کیف می‌کنم…


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر