۱۵ مرداد ۱۴۰۵

بهرحال زندگی خرج دارد یا نگاه کن که از چه فرار می‌کنی

 به خانوم عین گفتم همه چیزِ اینجا ترسناک است. گفت آدم به همه کاری عادت می‌کند. فضای محل کار جدید شبیه پاویون بیمارستان اکبرآبادی بود. خانوم‌های مسوولِ محل کار جدید مقنعه‌های بلند سرشان بود و یونیفورم یک رنگ با مقنعه‌های بلندشان، مثل بیمارستان پوشیده بودند. به خانوم عین گفتم همه چیز اینجا عجیب است. یادم نیست چی گفت. باید کمد می‌گرفتیم. مثل هربار که روتیشن، وارد بیمارستان جدید می‌شدیم. مسوول پاویون؟!  رو پیدا کردیم. بداخلاق بود و کلید کمد تحویل‌مون داد و گفت هر کدام که کمد رو گرفتید بلافاصله لخت شوید و به سرکارتون برید. پول هم بلافاصله بعد کار پرداخت می‌شود. قراردادی هم در کار  نبود. و شفاهی انگار کار رو گرفته بودیم. کمد خاکستری و زنگ زده‌ام رو پیدا کردم. کلید انداختم و لباسم را در آوردم. خجالت می‌کشیدم یا استرس داشتم، یادم نیست. دستم روی سینه‌هایم بود انگار که کسی نباید فقط نوک سینه‌هایم را ببیند. از اینجا دیگه خانوم عین نبود. و فقط من بودم که برهنه با دست‌های روی سینه‌ها جلو رفتم. خانوم پاویونی من رو برد سمت یک پرده و پرده که کنار رفت، مرد پشمالویی خوابیده روی تخت بود با چشمانی خمار. برهنه و با آلت تناسلی راست شده‌ی خود بازی می‌کرد. خانوم پاویونی مقنعه خاکستریش را صاف و صوف کرد و گفت تا هروقت این آقا گفت باهاش می‌مانی. انگار که دختر بچه‌ی باکره‌ای شده بودم و تمام تنم خیس عرق شد و  چشم‌های خمار و شهوتران مرد مرا می‌ترساند. 

این آخرین صحنه‌ای بود که از مرد داخل خواب یادم هست. برهنه دست بر روی پستان، ایستاده بالای تخت مردی پر از شهوت که با چشمانش من را طلب می‌کرد.

 از اینجای خواب بیدار نشدم ولی مکان تغییر کرده بود. خانوم عین کنارم ایستاده بود و بهم دلداری می‌داد. گفت که فهمیدیم این کار ما نیست. من گریه می‌کردم. خانوم پاویونی پشت میز نشسته بود و من ازش پرسیدم با چند مرد خوابیده‌ام؟ گفت با همون یک مرد بودی ولی دوازده بار بود و نگران نباش پول دوازده بار رو دریافت می‌کنی ولی نه الان. از اینکه دوازده بار با آن مرد ناشناس ترسناک خوابیده بودم حالم بد بود و در خواب گریه می‌کردم. خانوم عین گفت بهرحال باید پول رو پرداخت کنید. و خانوم پاویونی طفره می‌رفت که پول با تأخیر مثل کارانه‌ی بیمارستان پرداخت میشه. و من فقط می‌خواستم از اونجا بروم. خانوم عین گفت نگران نباش دیگه اینجا نمیایم و من اشک می‌ریختم.

بیدار که شدم قلبم همچنان تپش داشت. رفتم بیمارستان. مریض‌ها که تمام شدند زنگ زدم به خانوم عین، گفت سر بیمار بدحالم و بهت زنگ می‌زنم.  

گفتم حتماً زنگ بزن باید چیزی برایت تعریف کنم.

۱۳ نظر:

  1. وای این اون خوابه‌اس؟ حالم بد شد :((((( 3>

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. متاسفانه بله. قسمت خوابیدن با مرد رو حتی توی خواب ندیدم انقدر بد بود.

      حذف
  2. خیلی شفاف بود .. قشنگ جمع شدم وقتی می‌خوندمش.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. تا چند روز نمی تونستم چشمهای مرد رو فراموش کنم

      حذف
  3. سایه از اون خواب هایی بود که وقت بیدار میشی و میبینی واقعی نبوده دوباره عاشق زندگی کردن میشی

    پاسخ دادنحذف
  4. آره عزیزم. ولی تجسمی از کاریه که تو سیستم این مملکت می‌کنم. بی جیر و مواجب و به مثابه ابیوز

    پاسخ دادنحذف
  5. وووییی سایه چه خواب عجیبی بود :((

    پاسخ دادنحذف
  6. سایه مثل اینه که از هیولا بترسی و بیاد به خوابت. خیلی اگستریم و عجیب بوده. ناخودآگاه ما خیلی همه چیو بهم میبافه .

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. داغونه ناخودآگاه. راستش دادم ai و یه سری المان‌ها رو توضیح داد ولی تعبیر خودم و خانوم عین درست‌تر بود به نظرم

      حذف