دیشب رفتیم بیرون شام خوردیم؛ استیک و همبرگر. روحم جلا پیدا کرد. یه کم از استیکه و سبزیجات کنارش مونده بود، آوردیم خونه و امروز با پورهی گوجهفرنگی گرمش کردیم، گذاشتیم لای نون و مثل ساندویچ خوردیم. بهترین بود. خیلی خوشمزه شد.
یه آبمیوهی عجیب تو یخچال پیدا کردم. نمیدونم کی خریدیمش و اصلاً چرا همچین چیزی خریدیم. آب هویج و لبو و ختمی و یه اندکی آبپرتقاله. دیروز با قرهقروت و یه کمی از لواشک آلوی بیمزهای که پارسال درست کرده بودم گذاشتمش تو یه کانتینر. امروز دیدم چیز خوبی شده. به اندازهای که میخوام ترش نیست، ولی راضیکنندهس. یه دفعه هم تو آب کرنبری آلبالو خشک ریختم، اون خیلیییی خوب شده بود.
امروز صبح رفتیم نینی رو دیدیم. خانوم مامای معاینهکننده گفت باید روزی یه دونه میوه بخورم، چرا اینقدر زیاد میخورم؟ :))) از این زنه و کلاً از کل این سیستم مراقبتیشون اصلاً خوشم نمیاد. خیلی نچسبن. خدا رحم کنه.
نینی کلهپاست. تازه اندازهمندازهشم هیچی بهمون نگفت. گفت سالمه دیگه. دستگاه ما چیز دیگهای نشون نمیده. فقط این قلبشه که میزنه، این دستشه، این پاشه. خدافز
من از اون آدماییم که از کادر درمان خیلی خوشم میاد. به نظرم واقعاً فرشتهان و نجاتدهنده و اینان. ولی این مؤسسه رو اصلاً دوست ندارم. اون دفعه که رفتم بیمارستان، دکترا خیلی نایس بودن، ماما هم خیییلی مهربون بود. همش میگفت: «عزیزم، خوشگلم، نگران نباش.»
من از این مدلیا خوشم میاد. از اونایی که وقت بگیرم، آنتایم وارد بشم، برام وقت بذارن، خوب توضیح بدن، دمودستگاهشون مدرن و تمیز باشه، جایی که آدم شلوارشو درمیاره خصوصی باشه، موقع توضیح دادن فکر نکنن من هیچی نمیفهمم، و آخرشم بهم چند تا مولتیویتامین یا شامپو یا یه چیزی اشانتیون بدن. مثل دکتری که قبلاً میرفتم. حیف که بازنشست شده و همیشه در دسترس نیست. سطح توقعاتمو خیلی بالا برد و تنهام گذاشت.
حالا ترسی که خیلی دارم اینه که موقع زایمان دکترمو دوست نداشته باشم. یکی از اون دکترای بیمارستان رو توی مؤسسه دیدم. اصلاً خوشم نیومد. منو به گریه انداخت و اصن جدیم نگرفت.
خانومه امروز بهم گفت توی حاملگی همه باید فقط یه دونه میوه بخورن. منم بعد از اون ویزیت رفتم بیبی هندونه و طالبی نارنجی و طالبی سبز و هندونه خانوادگی و طالبی صاف خریدم. روزی یه هندونه.
آلردی نصف غذاهایی که دوست دارمو نمیتونم بخورم، اینم دیگه نمیذاری بخورم؟ داح.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر