۱۳ تیر ۱۴۰۵

 من نفهمیدم چطوری یهو اینطوری شد،اصلا قرار نبود حداقل تا سپتامبر برم بیرون از ایران ولی پس فردا دارم میرم فقط امیدوارم که برگردم امیدوارم که که خیلی زود برگردم. دوساعته عین دیوونها فقط دارم وسیله جمع میکنم،فردا باید اندازه یه داروخانه دارو بگیرم کلا مدلم دارو پرسنه :) انقدر راه رفتم امروز که واقعا پاهام درد گرفته، مغزم مرتب نمیشد فعلا یه پیک ویسکی باعث شده یکم شل کنم ولی میدونم اخرشم میگم اخخخخ دیدی فلان چیزو یادم رفت. وسط جنگ تو عید همه فقط داشتن اخبار ردو بدل میکردن با هیجان،اینجارو زد اونجارو زد.... یه روز به خودم اومدم اندازه نصف چمدون سوغاتی خریدم برای امروزم برای اونایی که ایران نیستن ومیدونستم میبینمشون بالاخره ولی میدونستم که نمیخوام بمونم پیششون. الان واسه همه  سوغاتی خریدم دیگه راحتم ولی اجیل فروشی ام مونده. به کارای مونده فکر میکنم استرس میگیرم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر