خیلی دوست داشتم ادامه میدادم اینجا نوشتن رو ولی یهو یه اتفاقی افتاد که تمام زندگی و روانم رو به هم ریخت، دیگه حتی نمیتونم از تخت بیرون بیام. دیدن نمای آشپزخونهی خالی و کتری بدون قوری روش اعصاب تحلیل رفتهم رو بیشتر تحلیل میبره. تا بتونم میخوابم، بیدار میشم یه کم میچرخم و دوباره میخوابم، هی میخوابم، به امید یه معجزه که یه بار بعد از بیدار شدن همه چی درست شده باشه یا اگه درست نمیشه یه بار از این بارها دیگه بیدار نشم.
امیدوارمزود رو به راه بشی 🫂
پاسخ دادنحذفمنتظر «نقطه سر خط» می مونم
پاسخ دادنحذف