چای گوارا - چهگوارا - چگوارا
دراز کشیدهم روی مت یوگا. پنجرهی قدی تراس بازه و هرازگاهی یه باد ولرم ملایمی میاد تو. خوشم میاد. سه روزه یه تمرین جدید لنفاوی رو شروع کردهم و دارم صداهای داخل رگها و عصبهام رو میشنوم. طفلیا. چهقدر نگرانن. امروز چای کوهی چینی دم کردهم با یه چوب دارچین و کمی زنجفیل تازه. بلند میشم یه فنجون چای میریزم و چارزانو میشینم روی مت، رو به دیوار. یه جرعه از چای رو مینوشم. یک کلمه از همه طرف به مغزم هجوم میاره: گوارا. با خودم فکر میکنم چه گواراست این طعم. همونجا میشینم و چای رو مینوشم و به صدای رگها و عصبهام که اینهمه تحت فشارن گوش میدم.
از لحظهای که روبهرومه یه عکس میگیرم. کم پیش میاد اینجای خونه نشسته باشم رو زمین و عکس بگیرم. مگر شبهای مهمونی و مستی. هر قطعه از این عکس، حرفها و آدمهایی رو پشت خودش داره. مرجان، مو، علی، مونا، اطلس، الکس. و حتی آقای الف. چه عجیب که یک جرعه چای و یک عکس معمولی از یک زاویهی غیرمعمول، اینهمه خاطره اینهمه حس اینهمه آدم مخابره میکنه به مغز آدم.
خونهی قبلی رو دوست نداشتم. افسرده بودم و خونههه افسردهترم میکرد. یه روز مو شروع کرد بهم مشق دادن. هر روز یه مسیر میچید از دَم خونهم؛ که از اینجا شروع کن از فلان مسیر پیاده برو تا برسی به فلان کتابفروشی، برو توش و این دو تا سؤالو از فلان خانومه بکن. پنجتا از کتابهایی که توی قفسهها به چشمت آشنا میان رو نام ببر برام. بعد برو تا فلان مغازه و در مورد چایهای کوهی سؤال کن و دو مدل چای بخر. بعد برو اون یکی مغازه و دامپلینگ خونگی بخر و از فلان مسیر برگرد خونه.
اون روزها افسرده بودم. حاضر نبودم با آدمها به زبان انگلیسی وارد مکالمه بشم. و حتی توی کتابفروشی -که همیشه امنترین نقطهی هر شهر بوده برام- که میرفتم، هیچ اسم و هیچ طرح جلد آشنایی به چشمم نمیخورد. نهایتاً میتونستم اسم چندتا نویسنده رو با چشم دیتِکت کنم. اما به لحاظ سمعی و بصری و گویایی کاملاً با محیط دور و برم بیگانه بودم و این حس هر روز داشت مثل یک هیولای خونگی منو میبلعید. هر روز یه قدم عمیقتر فرو میرفتم توی چاهی که بودم.
مو، یک روز -از همهجا بیخبر، یا شاید هم کمی خبردار- شروع کرد برام یه نقشهی راه چید و گفت هر روز یکی از این مسیرها رو برو، و شهر رو تجربه کن. اون روزها من از شهر و از آدمای شهر و از محله و از مدل زندگیای که توش افتاده بودم متنفر بودم. حس میکردم تبعید کردهم خودمو، و هیچ راهی به ذهنم نمیرسید که از بتونم از اون چاه در بیام. یکی از همون روزها اما، بالاخره عزمم رو جزم کردم و هر جوری بود رفتم بیرون. بارون میبارید. همین کافی بود که دوباره برگردم تو لونهم و بخزم زیر پتو و تا شب سریال ببینم. اما فکر کردم مو خواهد پرسید که رفتهم یا نه، و اگه باز هم میگفتم نرفتم، حس بدی بهم دست میداد. لذا خودمو مجبور کردم به رفتن و مجبور کردم به طبق نقشهش پیش رفتن. اَپ ترولو رو باز میکردم و دونه دونه میرفتم به هر کدوم از استاپهایی که نوشته بود. اون کاری که نوشته بود رو مو به مو انجام میدادم و عکس میگرفتم و میرفتم سراغ تسک بعدی، استاپ بعدی. به نظرم خیلی بیهوده میومد. خودمو مجبور میکردم با فروشنده حرف بزنم، ولی خب که چی. خودمو مجبور میکردم کتابهای آشنا و مورد علاقهمو پیدا کنم، ولی با مرارت فراوان و خب که چی.
اون اپ و اون مشقها ماهها ادامه پیدا کرد.
حالا؟ حالا امروز نشستهم کف خونهی کوچیکی که عاشقشم، در محلهای و در شهری که از قضا بسیار دوستش میدارم، روبهروی صحنهی سادهای که اما چندتا آدم مهم داره توش، و چایای رو مینوشم که در یکی از اولین مشقهام، از یک مغازهی چایِکوهیفروشی خریدهم در چایناتاون. چای سبز معطر کوهی.
حسی که موقع خریدن چای داشتم رو مقایسه میکنم با حسی که امروز، این لحظه موقع نوشیدن همون چای دارم. و فکر میکنم چه راه طولانیای رو پیاده اومدهم، بیکه حواسم باشه. و فکر میکنم به تمام آدمهایی که نقشهی راه دادن بهم -ولو چند قدم- بیکه حواسشون باشه دارن ته چه چاهی دستمو میگیرن و بیرونم میارن.
اینو نوشتم که یادم باشه گاهی نقشه راههایی به همین سادگی، به چه تغییرهای بزرگی در زندگی آدمها منجر میشن. و گاهی، وقتی از کنار کسی رد میشیم و نگاهش میکنیم، لبخندی میزنیم یا سری تکون میدیم به نشانهی دیده شدن، چه ممکنه مسیر زندگی اون آدم رو عوض کنه، بیکه حواسمون باشه. که یادم بمونه از کنار هم ساده نگذریم.
من نقشهی راه احتیاج دارم. کاش پیدام کنه اونی باید راه رو نشونم بده
پاسخ دادنحذف