الان انقدر عصبانی و ناراحتم که نمیخوام به هیچ اتفاق و دلیل مثبتی فکر کنم. میخوام که عصبانی باشم و عصبانی هم بمونم. بدون اینکه عذاب وجدان بگیرم از جمله ی همیشگی میم که میگه: خوشحال باش. بخند همیشه که لبخندت قشنگه. خداروشکر کن. هیچی ارزششو نداره ... اتفاقا چرا ارزششو داره. و من میخوام که به خودم حق بدم که ناراحت باشم. عصبانی باشم و نخوام با هیچ احدالناسی حرف بزنم و با لبخند بهش نگاه کنم.
امروز همه چی در گیر و گور ترین حالت ممکنش بود. دیدین بعضی روزا به محض بیدار شدن از خواب هیچ کاری انگار درست پیش نمیره فقط رو اعصاب آدم راه میره. امروزم از همون روزا بود. شاید هم دلیلش این بود که خیلی فوریتی مجبور شدم برای آزمایش خون آماده بشم و فست باشم و ۶ صبح بیدار بشمو برم تو صف خونگیری بشینم. به خاطر اعتصابات اینجا مراکز پزشکی خیلی شلوغ شده . اینا هم که ۱ مراجعشون بشه ۲ تا دیگه دنیا رو میذارن رو سرشون. همون اول صبح ۳۰ تا پیرزن و پیرمرد بیچاره جلوم بودن که تماشای ناتوانی بعضیاشون همون خشم و ترس درونیمو روشن کرد که چرا باید یه انسان رو انقدر زنده نگه داری که عملا یه مجسمه ی متحرک دردمند باشه؟ امروز همه چی در گیر و گور ترین حالت ممکنش بود. آخر سر هم فرمودن هیچ فایده نداشت خودتو علاف کردی فلان فاکتورت باید فُُلان جاهَک تست بشه و بعد از دوشنبه آماده میشه!!
امروز همه چی در گیر و گور ترین حالت ممکنش بود. دست از پا درازتر برگشتم سر کارم. مثلا خواستم زرنگی کنمو پارکینگو پشت چراغ قرمز پرداخت کنم! چه زرنگی؟ اشتباها شماره ی یه ناکجا آبادو زدم و پرداخت کردم. حالا برو بگرد ببین شماره ۵۶۵۵ کجای این شهره؟!
امروز همه چی در گیر و گور ترین حالت ممکنش بود رسیدم و مستقیم رفتم سر یکی از آپولوهایی که باید هوا میکردم. با مشقت و عرق ریزان تموم شده و برگشتم؛ با ایمیلی مواجه شدم که " اوو ما دیدیم شما ۲ دقیقه و ۲۱ ثانیه و ۲۴۰ صدم ثانیه دیرتر هوا کردین مشکلی پیش اومده؟ مارو خبر کنید." آره جانم مشکلی پیش اومده؛ امروز همه چی در گیر و گور ترین حالت ممکنش بود.
داشتم همینطور تو دلم به دونه دونه شون بد و بیراه میگفتم که؛ نگاهم افتاد به تیشرت موردعلاقه ی "سفید"م که قطره قطره لکه قهوه روش افتاده بود. همونی که با عجله بعد آزمایش گرفتم که مبادا پس بیوفتم. مسیر بد و بیراه رو کج کردم به سمت کافه دار و لیوانشو مسیر پرچاله ی راهمو و هرکی دیگه به ذهنم اومد. آخه امروز همه چی در گیر و گور ترین حالت ممکنش بود
دیگه نه حوصله داشتم به تلفن میم جواب بدم و نه ایموجی های ح رو ریپلای کنم که وای چه بامززززه! هه هه . مشغول گزارش نویسی بودم؛ همون وسط استوری آیدا رو ریپلای کردم که چقدر هیجان دارم برای شروع دوره ی شنبه! و اومدم سعی کنم خودمو از این چاله ی گیر و گورا دربیارم که صدای نوتیفیکیشنی که گذاشته بودم برای خبری که منتظرشم اومد.
Unfortunately, we are moving forward with another candidates ...
دیگه عصبانی نبودم. ناراحتم نبودم. خیلی غمگین و خسته بودم. از اینکه دوباره و دوباره نتیجه ی صداقت مزخرف و بی جامو دیدم که فکر نمیکنم هیچوقت تو دنیای رقابتی الان بتونم تغییرش بدم و نتیجه بگیرم. آخه امروز همه چی در گیر و گور ترین حالت ممکنش بود.
به ح مسیج دادم که نمیخوام هیچ حرف مثبتی ازت بشنوم. فقط میخوام عصبانی باشم و حق دارم که عصبانی باشم. و بعد .. دیگه نتونستم فشار و گرمای پشت چشممو کنترل کنم و الان تمام این متن رو با چشم و چال خیس نوشتم. بلاخره امروز همه چی در گیر و گور ترین حالت ممکنش بود
*اصلا دلم میخواد تا اطلاع ثانوی برم یه جایی که هیچکسی ازم خبر نداشته باشه و نخواد که بهم یادآوری کنه همه چی قشنگه و باید آسون گرفت و خندید و خداروشکر کرد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر